سه‌شنبه ٢١/٣/٨٧

بخواب هليا…*
يا
واقعا فكر مي‌كني بشه راحت خوابيد؟!

اين متن را ابتدا به شكلِ ديگري آماده كرده بودم كه بگذارم… اما خونه سعيد بودم و داشتيم با سيستمِ خرابِ من وَر مي‌رفتيم… به فرمتِ هارد كه رسيديم، اس‌ام‌اسِ نيكو رسيد؛ نادر ابراهيمي درگذشت. اين جمله به اين معني بود كه پيرِمردِ دوست‌داشتنيِ نوجواني‌هايم، رفته است… شايد اتفاقات‌اي كه دارد مي‌افتد… شايد نشانه‌هايي كه از چندين روز مانده به تولدم فرستاده مي‌شود و مي‌بينم و نمي‌بينم… شايد اين اتفاقاتِ روزِ بعدِ تولدم… شايد به هم پيوستگيِ مُدامِ بغض‌ام در اين چند روز، اين نوشته را اين شكلي كرد… فقط مثلِ اكثرِ نوشته‌ها كمي طولاني شد… و ديگر اين‌كه اين نوشته در طولِ هفته گذشته تا به امروز و به‌تدريج نوشته شده و مُدام تكميل شده است و اگر نتوانستيد ارتباطي ميانِ بندها و در نهايت بين همه نوشته پيدا كنيد، به ذهنِ شلوغِ اين روزهاي من بر مي‌گردد… كه خودم هم نمي‌توانم نخي بينِ افكارم بكشم…
.
.
.
صبحِ دوشنبه است و وارد شرکت که می‌شم، علیرضا دارد برای سعید جدید‌ترین خوابی که دیده رو تعریف می‌کنه و مثلِ همیشه آخرش یه بلایی داره سرِ آرین می‌آد!! دیگر به خواب‌های بدِ اطرافیان‌ام عادت کرده‌ام! مدتی بود که نگران‌ام کرده بود… چیزی حدودِ چند ماه، تلفن زنگ می‌خورد و همه‌ی دوستان و آشنایان و فامیل‌ها از جاهای مختلف که؛ “فلانی خوابت رو دیدیم و اصلا خوب نبود و تو خوبی؟! و مواظب خودت باش و قربانت کاری نداری؟!” و پایِ ثابت حوادثِ بین سه‌نفرمان توی خواب‌‌های علیرضا… اما الان دیگر عادت کرده‌‌ام… دیگران که با نگرانی و گاهی کم‌‌رویی از بد بودن خواب‌‌شان می‌‌گویند، می‌‌خندم و می‌‌گم دارم می‌‌میرم! خواب‌‌های علیرضا هم که برای‌‌ام همیشه عجیب و با‌‌معنا بوده‌‌اند… آخر یکی‌‌اش تیکه‌‌تیکه می‌‌شوم. آخرِ یکی از کوه پرت می‌‌شوم. آخرِ یکی‌‌اش روح شده بودم! و من اتفاق روزِ آن خواب را هیچ‌‌وقت فراموش نمی‌‌کنم.
.
تويِ راهِ برگشت مُدام ذهن‌‌ام مي‌‌پَرَد؛ كه اين 87 تا به حال چه كرده است؟! كه كجاي‌‌اش خوب بوده؟! كه دل‌‌ام را به كجاي‌‌اش خوش كنم؟!

بعضي‌‌ها را ديده‌‌ام كه از “وقت كم” شكايت مي‌‌كنند. آنها مي‌‌گويند: “حيف كه نمي‌‌رسيم. گرفتاريم. وقت نداريم. عقبيم…”. اينها واقعا بيمارِ خيالبافي‌‌هاي كاهلانه‌‌ي خود هستند. وقت، علي‌‌الاصول، بسيار بيش از نياز انسان است. ما، وقتِ بي‌‌مصرف و بوي ناگرفته‌‌ي بسياري در كيسه‌‌هامان داريم…

عصرِ يك روزِ فردايش تعطيل است!… دلم هوايِ رضا را كرده است… كه برويم قليون بكشيم و كمي بي‌‌خيالِ دنيا شويم… اصلا دلم هوايِ خيلي‌‌ها را كرده است… اصلا دلم هوا كرده است! دلم از اين تنهاييِ حماقت‌‌بار بدش مي‌‌آيد…
.
سه‌‌شنبه است. امام مُرده است. فكر مي‌‌كنم كه آيا اصلا بايد بدي‌‌هاي زندگي را سنجيد؟! اصلا بايد بدي‌‌ها را اندازه گرفت؟! بايد خوبي‌‌ها را اندازه گرفت؟! ما “حقِ” اندازه گيري داريم؟! “بايد” شكر كنيم؟! بايد به خدا گير دهيم؟! بايد طلبِ همه‌‌ي داشته‌‌ها و نداشته‌‌هاي مان را از خدا داشته باشيم؟! بايد به پروپاي ائمه بپيچيم؟! يا چي؟!…
.
شب از نيمه كذشته است و سري به نت مي‌‌زنم، اولين تبريك… به ياد ترين نفر…
“… نیم ساعتی از پانزدهم خرداد می‌گذرد…
حالا ولی آغاز روز یکی از دوست‌های خوب من است.
… آن موقع‌ها، خیلی دورها، که حس می‌کردم زندگی به زحمت‌اش می‌ارزد، که کمی مومن بودم، که بودن را هنوز بزرگ‌ترین نعمت می‌دانستم، «بودن مبارک» می‌گفتم به طرف یا چیزی شبیه آن. حالا اما نمی‌توانم، به دلایل مختلف، و این مشکل‌ام را چند برابر کرده. حالا فقط اگر حرفی باشد برای زدن با طرف چیزکی می‌نویسم برایش (مثل حالا)…
…”

مي‌‌توانم برايت يگويم؛ از همه آن چيزها كه نمي‌‌توانم تغييرشان بدهم.
مي‌‌توانم برايت بنويسم؛ از تمام آنها كه نمي‌‌توانم دردهايشان را حتي تقليل بدهم.
اين است آنچه كه مي‌‌توانم.
و اين است آنچه كه نمي‌‌توانم.

.
همان‌‌جا “دي‌‌سي” مي‌‌كنم. همين يك مسيج كافي بود براي اينكه بداني كسي هست كه بداند كِي به دنيا آمده‌‌اي…
.
توي رختخواب به اين فكر مي‌‌كنم كه چه‌‌جوريست كه يك روز مالِ آدم مي‌‌شود؟! يعني ديگر انگار پانزدهم خرداد از آنِ توست…
چه‌‌جوريست كه از فردا يك سال بزرگتر مي‌‌شوم! مي‌‌شوم؟! مي‌‌شوم واقعا؟! در يك روز، بايد همه‌‌چيز تا آن لحظه را بريزي دور… حالا دورِ دور كه نه، ولي خُب بايد پذيرفت كه بايد عوض شود؟! چقدر “بايد” پشتِ سر ِ هم؟! بايد بريزم دور تا آن لحظه را؟! نبايد؟! بايد به گذشته فكر كنم؟! فقط بايد به آينده نگاه كنم؟! يا چي؟…

آه… چقدر خوب است كه انسان، حافظه را، لااقل حافظه را، مثل يك ساعت مچي در اختيار ندارد. اگر حافظه، دائما فعال باشد، در واقع، به ثانيه شمارِ ساعتِ زمان تبديل مي‌‌شود. نمي‌‌خواهم از حافظه مدد بگيرم. مي‌‌خواهم بسازم. نمي‌‌خواهم تقليد كنم. مي‌‌خواهم پيدا كنم، نمي‌‌خواهم بدانم كه كجاست…
.
بلند مي‌‌شوم. مي‌‌روم حمام. صورت‌‌ام را اصلاح مي‌‌كنم. بيرون كه مي‌‌آيم، ساعت نزديكِ 2 صبح است. از سرِ كنجكاوي قرآنِ قديميِ خانوادگي را باز مي‌‌كنم. صفحه اولش، پشتِ جلد، اسمم آخرين اسم است… آرين، ساعت 2 و 30 دقيقه پانزده خرداد… نيم ساعت ديگر… “امروز مالِ من است. امروز دنيا مالِ من است.” بعد كمي به اين جمله‌‌ي لوسِ خانم‌‌هاي خانه‌‌دارِ تويِ سريال‌‌هاي تلويزيون مي‌‌خندم و مي‌‌رم مي‌‌خوابم…
.
صبح، مانند روزِ تعطيلِ گذشته و احتمالا همه روزهاي تعطيل پيشِ رو، مي‌‌خوابم. زياد مي‌‌خوابم. صبح (ظهر) كه از خواب بيدار مي‌‌شوم چندين اس‌‌ام‌‌اس آمده… چندين يعني سه تا! دو تا از دوستان و يكي از اقوام… كمي فكر مي‌‌كنم كه چقدر همه چيز خنده‌‌دار است… من –الان- يك سال بزرگتر شده‌‌ام… اصلا نمي‌‌توانم هضم كنم كه تا همين چند ساعت پيش –كه هيچ، هيچ، هيچ فرقي با اكنون نداشت- يك سال كوچكتر بوده‌‌ام…
.
صبح را با چاي شروع كرده‌‌ام و مثلِ هميشه چند اس‌‌ام‌‌اس كه منتها اين‌‌بار كمي فرق داشته‌‌اند… ظهر ناهار خورده‌‌ام… كمي در نت چرخيده‌‌ام… كمي تذكره الاوليا خوانده‌‌‌ام… خيلي زياد موسيقي گوش داده‌‌‌ام و هيچ حسي نسبت به اتفاقِ پيش آمده (!) ندارم… جالب است كه به غير خودم كه هر چند ساعت به يادم مي‌‌‌آيد، هيچ فردِ ديگري هم اشاره‌‌‌اي بهش نمي‌‌‌كند و اين نقطه، آدم را يادِ تعريفِ نقطه عطف مي‌‌‌اندازد…
.
عَبد كه از دوستانِ دبيرستان است، اس‌‌‌ام‌‌‌اس زده كه؛ “هه! به دنيا اومدي! ما هر وقت اين آقا مي‌‌‌ميره يادِ تو مي‌‌‌افتيم! تولدت مبارك!”
.
بعد از ظهر است. خسته. بي‌‌‌حوصله. گرم. “آن” مي‌‌‌شوم و مي‌‌‌بينم پوچ آپ شده است. به محضِ خوندن‌‌‌اش… همان بغضِ سرگردانِ روزهاي متواليِ که مدت‌ها گلویم را چسبیده بود و رهایم نمی‌کرد… كمي به چشم‌‌‌ها مي‌‌‌آيد… محسن چاووشي مي‌‌‌گذارم… “تنها بودن يه كابوسِ شوم…”…
.
فكر مي‌‌‌كنم كه نقطه عطف، تكليفِ آدم را روشن مي‌‌‌كند. همان جايي است كه آدم يكهو مي‌‌‌چرخد… حالا هِي زور بزن رفتارِ “تابع” رو با فرمول اينا پيش بِبَر… از اين به بعد تكليف‌‌‌ات با خيلي از آدم‌‌‌ها روشن است… مي‌‌‌چَرخيم!
.
شبِ تولدم است و بعد از چند ماه و با یه دلِ‌تنگ و بغضِ توی گلو وارد حرم می‌شوم… هوا خنكه و و توی صحن خیلی شلوغ است. امشب گنبد، یک زردیِ عجیب‌‌و‌‌غریبی دارد! دارم از توی صحن عبور می‌‌کنم و این قدر محو زردی عجیب‌‌و‌‌غریبِ گنبد و پارچه‌‌‌هاي سياه شدم، هیچی نمی‌‌فهمم و به چند نفر برخورد می‌‌کنم. تو دهنم یه آهنگی افتاده و مدام زیر‌‌لب زمرمه‌‌اش می‌‌کنم: “من که توی سیاهی‌‌ها از همه رو سیاه‌‌ترم، میون اون کبوتر‌‌ها با چه رویی بپرم…”.
.
روبرويِ ضريح ايستاده‌‌‌ام و شروع به نوشتنِ اس‌‌‌ام‌‌‌اسي مي‌‌‌كنم… فرستادنِ اس‌‌‌ام‌‌‌اس از روبروي ضريح تقريبا تبديل به يك سنت شده… گاهي فكر مي‌‌‌كنم كه اگر حرم بروم و نگويم كه؛ “روبرويِ ضريح‌‌‌ام، هر چي دلت مي‌‌‌خواد بگو…” دچار عذابِ وجدان شوم… اي آنهايي كه اينجا را مي‌‌‌خوانند و مطمئن هستند كه من شماره‌شان را دارم و اس‌‌‌ام‌‌‌اس از حرم بهتان نرسيده! بدانيد و آگاه باشيد كه ما چرخيده‌‌‌ايم!
.
می‌‌رم یه قرآن بر‌‌می‌‌دارم و یه گوشه می‌‌شینم، نیت می‌‌کنم و قرآن رو باز می‌‌کنم؛  “و مراقب باشید که شیطان، شما را به کَرَم خداوند گمراه نسازد.” اشک دوباره می‌‌دوه توی صورتم و قرآن رو می‌‌بندم. چشمام رو می‌‌‌بندم. وقتي چشمام رو باز مي كنم، مي‌‌بينم كه چند متر اون طرف‌تر دختر بچه‌‌‌ای 6،7 ساله با مامان و باباش نشسته، باباش نماز می‌‌‌خونه و مادرش سعی می‌‌‌کنه قرآن رو بذاره روی پای بچه و براش قرآن بخونه. دختره، سیاهی چشماش کمی به سمت بالا رفته بود و سفیدی‌ش بیشتر شده بود. دستا و پاهاش هم می‌‌‌لرزید. به نظر مشکل نخاعی یا عصبی یا همچین چیزی می‌‌‌اومد. مامانِ و باباهه با همه‌ی جوونی، حسابی شکسته و پیر شده بودند. تکیه می‌‌‌دم به دیوار پشت سرم و قرآن رو محکم توی بغلم می‌‌‌گیرم و فشار می‌‌‌دم…
.
كفش‌‌‌هام رو از کفشداری می‌‌‌گیرم و به محض اینکه بیرون می‌‌‌آم، می‌‌‌بینم جلوی ضریح مردم جمع شدن و صدا می‌‌‌آد. جلو می‌‌‌رم و می‌‌‌بینم یه پیرمرده، معرکه مانندی گرفته و دعا می‌‌‌خونه و… توی مردم خودم رو گم می‌‌‌کنم و یه گوشه می‌‌‌ایستم. همه دستاشون رو بالا گرفتن و با هر چیزی که پیرمرد می‌‌‌گه، بلند داد می‌‌‌زنن: برس به فریاد ما. امشب شب عجیب و غریبي‌ست. بعد از مدت‌‌‌ها که منو نمی‌‌‌طلبیدی، حالا همین امشب، همه این اتفاق‌‌‌ها…. بغض دوباره و چندباره راه گلوم رو گرفته، بغض از گلو به چشم مي‌‌‌آيد… آرام… گونه‌‌‌ها را –همان بغض- خيس مي‌‌‌كند… سوزش هوا، گونه‌‌‌ها را مي‌‌‌سوزاند…
 از سر شب دارم به نظریه خودم در مورد نشونه‌‌‌هایی که خدا برای بنده‌‌‌هاش می‌‌‌فرسته فکر می‌‌‌کنم، اون بچه و مامان باباش رو نمی‌‌‌تونم هیچ جای نشونه‌‌‌های این چند روزه خودم بذارم. دستام رو کردم تو جیبم و سرم رو انداختم پایین و آروم اشکام می‌‌‌ریزه و آروم تر از اون می‌‌‌گم: برس به فریاد ما. پیرمرد یه لحظه آروم می‌‌‌شه و سرم رو می‌‌‌آرم بالا و بابای همون دختر بچه رو می‌‌‌بینم که دم گوش پیرمرد چیزی میگه. پیرمرد می‌‌‌گه: آی! نیازمندا! ازمون درخواست ” اَمَن یُجیب” کردن…پیرمرد می‌‌‌گه: هر کی حاجتی داره، دردی داره، غصه‌‌‌ای داره، بلند بگه… دستام رو از تو جیبم در می‌‌‌آرم و می‌‌‌گیرم رو به آسمون و بلند داد می‌‌‌زنم: اَمَن یُجیبُ المضطر اذا دعا و یَکشف السو… اَمَن یُجیبُ المضطر اذا دعا و یَکشف السو.. اَمَن یُجیبُ المضطر اذا دعا و… اَمَن یُجیبُ…اَمَن…
.
خونه سعيد نشسته‌‌‌ايم و ديگر تولدم لوس شده است… ديگر هر كه هم بود با ديدنِ لغتِ “تنهايي” در بلاگ‌‌‌ام تولدم را تبريك گفته، مي‌‌‌گويد و احتمالا هنوز هم خواهند گفت… با سعيد به اين نتيجه رسيده‌‌‌ايم كه هيچ چاره‌‌‌اي جز فرمتِ هارد ندارم و بايد ويندوز عوض كنم… اس‌‌‌ام‌‌‌اس نيكو مي‌‌‌رسد. بهت زده‌‌‌ام و باورم نمي‌‌‌شود… اصلا دوست ندارم كه باورم شود… پيرمردِ سيبيلويِ روزهاي نوجواني‌‌‌ام… “گالان” و همه روز و شب‌‌‌هايي كه با هم سپري كرده بوديم را جلوي چشم‌‌‌ام مي‌‌‌بينم… يادِ روزهايي كه افرادِ مختلفِ دور و بَرَم را جا “آلني” مي‌‌‌گذاشتم و “مارال” بود و…. مي‌‌‌افتم و كمي خنده‌‌‌ام مي‌‌‌گيرد… بالكُل فراموش كرده بودم اون روزها رو… يادم مي‌‌‌آيد از آن جلسه‌‌‌ي پارك پرديسان كه نيكو و هدا آن‌‌‌چنان با انرژي از نادر ابراهيمي حرف مي‌‌‌زدند… و من دوباره تمامِ آن روز را يادِ حسِ‌‌‌هاي وطن‌‌‌پرستانه و عشق‌‌‌بازي‌‌‌هايم با شاملو و ابراهيمي و دكتر مصدق و… دورانِ نوجواني‌‌‌ام افتادم و لذتِ خوشايند آن روز- كه انگاري پرتاب شده بودم. چند دقيقه بعد بهار اس‌‌‌ام‌‌‌اس مي‌‌‌زند؛ نويسنده “بار ديگر شهري كه دوست مي‌‌‌داشتم…” درگذشت. انگار يكهو به خودم آمده باشم… يادم مي‌‌‌آيد كه اسمِ صفحه‌‌‌اي از يك نشريه‌‌‌اي را گذاشته بوذم “بارِ ديگر شهري كه دوست مي‌‌‌داشتم…” و اولش نوشته بودم كه؛ “اسمِ اين صفحه عنوانِ كتابي‌‌‌ست از نويسنده بزرگ و قابل احترام، نادر ابراهيمي.” يادم مي‌‌‌آيد كه نشريه توي هفته آينده به زيرِ چاپ مي‌‌‌رود… سعيد كمي آب مي‌‌‌آورد و من به وضوح گيج‌‌‌ام‌‌‌و بهت زده… نمي‌‌‌دانم كه بايد جوابِ بهار را بزنم كه جلويِ چاپ را بگيرد يا نه…
.
.
.
آره عزيز! راست مي‌‌‌گفتي! انگاري خرداد دارد انتقام‌‌‌اش را از ما مي‌‌‌گيرد…
.
.
.
.
.
امروز سه شنبه بود و گندُ گهِ هفته، خرداد، هشتادوهفت تكميل شد. آرمان با فوق ليسانسِ مهندسي پزشكي (بيومَتريال) از دانشگاه اميركبير سربازي‌‌‌اش افتاد كلانتري!!!
آن هم از رضا كه با مهندسي‌اش دارد توي آن چند كيلومتر مانده به مرز “خدمت” مي‌كند.
حالم از وطنم، مملكت‌‌‌ام، ايران بهم مي‌‌‌خورد. گورِ پدرِ خليجِ فارس و سنگ‌نوشته‌اش.
آی، خدای بالای سر، بگذار بگویمت! خوب نمی‌‌‌کنی این روزها با ما. خوب نمی‌‌‌کنی… و دلگیرم از تو… دلگیرم…
حالا جواب بده كه بايد به پروپاي‌‌‌ات بپيچم يا نه!؟
.
.
.
.
* تيتر و همه‌‌‌ي كَجَكي‌‌‌ها از كتاب‌‌‌هاي مكان‌‌‌هاي عمومي و يك عاشقانه آرام نادر ابراهيمي و گالان، آلني و مارال شخصيت‌‌‌هاي اصليِ كتابِ آتش بدون دود هستند.
.

سه‌شنبه ١٤/٣/٨٧

.
تنهایی از آن چیزهایی‌ست که آدم را از توو می‌خورد، ذره ذره…
آرام و آهسته، بیستُ چند ساله شدم…
.
.
.

End of Title
Album: Serpico
Mikis Theodorakis

جمعه ٣/٣/٨٧

داستانِ نویسنده‌ی وبلاگی که تا به حالِ پستِ مثبتِ هجده ننوشته، که شاخک‌هایش را باید کوتاه کند، که چشم‌هایش او را عذاب می‌داد!


- هُش‌ش! حیوونِ کور!
راننده تاکسی‌ای تا کمر از پنجره بیرون آمده و رو به من می‌‌گفت. به خودم اومدم و دیدم وسطِ چهارراه ایستاده‌‌ام و اصلا حواسم به هیچی نیست…
هوایِ جهنمیِ اردی‌‌بهشت است که هر چه می‌‌گردم بهشت‌‌اش را نمی‌‌یابم.
به میانه‌‌ی خط عابر پیاده که رسیدم صبر کردم تا پرایدی رد شود…
پسر پشتِ فرمون خودش را روی راستِ بدنش انداخته بود و دخترِ کنار دستی سایه‌‌بان را پایین داده و سعی می‌‌کند رژ لب خود را اصلاح کند… روی صندلی عقب دختر و پسری تقریبا به هم چسبیده‌‌اند و رو به رو را نگاه می‌‌کنند، پسر لبخند به لب دارد و دختر “کاملا” بی‌‌تفاوت است… در آخرین لحظه عبور ماشین از جلویم دستِ پسرِ عقبی را می‌‌بینم که جایی تقریبا میانِ ران‌‌های دختر است…
.
سوار تاکسی می‌‌شوم. راننده مردی میان‌‌سال است و پسرِ جوانی، هدفون توی گوشش، زمزمه‌‌هایی از هدفون‌‌اش بیرون می‌‌آید و مفهوم نیست، روی صندلی جلو. عقب دختری بیست‌‌و‌‌چند ساله نشسته است… این “چند” بر می‌‌گردد به حجمِ آرایش‌‌های دور چشم‌‌اش… شاید حتی اگر آن‌‌ها نباشند، 18 ساله… حدودا… خودش را به درب عقب چسبانده، با دست راستش دستگیره ماشین را گرفته است. توی دستِ چپش تکه کاغذی… با اینکه به اندازه یک آدم با دختر فاصله دارم، همچنان خودش را –و دستش را- از در جدا نمی‌‌کند… گونه هایش سیاه شده‌‌اند و می‌‌شود خطِ خیسِ سیاهِ ریمل‌‌هایش را دید… به شکلِ غریبی آرام گریه می‌‌کند و این را می‌‌شود از فخ‌‌فخِ دماغ‌‌ش و قطره‌‌هایی که روی سفیدیِ دستانش می‌‌چکند و لکه‌‌ی سیاهی باقی می‌‌گذارند فهمید…-احتمالا- همان خط‌‌های خیس ِ سیاهِ ریمل‌‌هایش از کنار لب‌‌هایش -آرام- می‌‌آیند پایین و او اصلا اهمیتی نمی‌‌دهد و…
صدای زنگِ موبایلی قاطی آهنگ‌‌های رادیو می‌‌شود. صدا از کیف دختر می‌‌آید و همه ما 3 نفر این را می‌‌دانیم… دختر که انگار یکهو به خود آمده، گوشی را سریع از کیف‌‌ش در می‌‌آورد، با پشتِ دست چپش صورتش را پاک می‌‌کند، صدایش را کمی صاف. الو را بلند می‌‌گوید و ناخودآگاه صدایش را کمی آرام می‌‌کند و در حالی که هق‌‌هق می‌‌کند و شدیدا جلوی صدایش را می‌‌گیرد، طوری که به سرفه می‌‌افتد می‌‌گوید: آشغالِ عوضی! نفهمِ گُه! من پر.یو.د نشدم این ماه! می‌‌فهمی؟! کثافت ببند دهنِ گهت رو!
صدای هدفون پسرِ جلویی به واسطه بلند شدن صدای خواننده کمی شنیده می‌‌شود… محسن نامجو است که با یک خشمِ آشنایی داد می‌‌زند؛ “افسوس که بی‌‌فایده فرسوده شدیم…”
زنِ توی رادیو توجه شنوندگان عزیز رو به شنیدن یک آهنگِ زیبا جلب می کنه… سرم کمی تیر می‌‌کشه و دخترک گریه‌‌هایش را توی گلویش می‌‌خورد. راننده از توی آینه به من نگاه می‌‌کنه و آهنگ شروع می‌‌شود و دختر –انگار که حواسش به حرف‌‌های فردِ پشتِ خط نباشد و می‌‌خواهد همه ذهنش را برای یادآوری آهنگ بگردد- واضح دستاش می‌‌لرزد و من سعی می‌‌کنم حواسم را به بیرون بدهم.
نشانِ تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی‌‌پروا ره تو می‌‌پویم، بگو کجایی؟
کی رود رخِ ماهت از نظرم، نظرم؟!
به غیر نامت کی نامِ دگر ببرم؟!
اگر تو را جویم، حدیثِ دل گویم، بگو کجایی؟!
به دستِ تو دادم، دلِ پریشانم، دگر چه خواهی؟!
بغضِ دختر می‌‌ترکد و از صدایِ گریه‌‌اش حتی پسر جلویی بر می‌‌گردد… از ترسِ ترکیدنِ بغضِ سرگردونِ این روزها، داد می‌‌زنم آقا من پیاده می‌‌شم!
راننده هول کرده و ماشین را کنار خیابان نگه می‌‌داره و می‌‌گه همه پیاده شین و دختر خودش را از توی ماشین بیرون می‌‌اندازد و کنار جوی خیابان بالا می‌‌آورد…
.
خانه‌‌ی یکی از اقوامِ دور هستیم و به رسمِ همه‌‌ی مهمانی‌‌های تخمی فامیل‌‌های دور، مردها خیار پوست می‌‌کنند و سعی می‌‌کنند نظرات خودشان را در مورد همه مسائل مملکتی اعم از قیمت‌‌ها و انتخابات و کارت سوخت و به خصوص میزان زمانِ باقی‌‌مانده از این نظام و مشخص کردنِ زمان دقیقِ رفتنِ این آخوند‌‌ها اعلام کنند. خانم‌‌ها هم اکثرا یا در مورد ساسُن زیادِ مانتوی همدیگر حرف می‌‌زنند. یا افتخاراتِ بچه‌‌های کودن‌‌شان که؛ “بَچَم معدل‌‌ش قراره بیست شه، دورش بِگردم” و همان بچه خنگِ سوم ابتدایی‌‌اش را من چند دقیقه‌‌ای‌‌ست که باهاش کلنجار می‌‌روم که؛ “خب لامصب! پلاستیک و فلسفه را نمی‌‌توانی بنویسی، اسم‌‌ت را حداقل بنویس بالایِ دیکته‌‌ات.” چند دقیقه (!) ای تلاش می‌‌کند که اسمش را بنویسد و نمی‌‌تواند و من کف می‌‌کنم و می‌‌گوید: برو بابا! بلند می‌‌شود و می‌‌دَوَد می‌‌رود گوشی ِ بابایش را می‌‌گیرد و بلوتوث آن را روشن می‌‌کند که؛ “چیزِ باحال داری بفرست…”
بابایش پوستِ سیب را می‌‌گیرد ودر حالی که با سر، زِر زِر های فردِ روبرویی‌‌اش را تائید می‌‌کند، زیر چشمی به صفحه تلویزیون خیره شده است. گرفتنِ پوست سیب را تا جایی که می‌‌تواند طولانی می‌‌کند. ماریا کَری روی صفحه تلویزیون در حدِ فاجعه‌‌واری با خودش وَر می‌‌رود و با شهوتِ عجیب‌‌ناکی می‌‌گوید: تاچ مای بادی! هیچ ضمانتی نسبت به فاقِ شلوار مرد در صورت ادامه یافتنِ شو نمی‌‌توان داد.
دقت که می‌‌کنم، زنِ آقای پوستِ سیبی به مردی که زِر می‌‌زد نگاه می‌‌کند و می‌‌خندد. مردی که زِر می‌‌زند سعی می‌‌کند همچنان به زِر زدن‌‌اش ادامه بدهد که مرد سرش پایین باشد و با پوستِ سیب‌‌اش بازی کند و ماریا کَری را دید بزند و او همچنان به خنده بازی با زنِ او ادامه دهد.
.
توی شرکت نشسته‌‌ام و اتفاقا مهمان هم داریم. مهندسِ بسیار قابلی لطف کرده و با بسته‌‌ای شکلات به دیدن‌‌مان آمده. گوشی‌‌ام زنگ می‌‌خورد. ح است. نگران است و مضطرب. کمی می‌‌ترسم. ح از اقوامِ دور ماست که دانشجو است و پولدار است و خوش است و دخترباز است و انگار که لغت دختر باز را برای این آدم ساخته‌‌اند. می‌‌گویم مهمان دارم و صدایش می‌‌لرزد که تو شهرسازی می‌‌خوندی نه؟! می‌‌گم آره! می‌‌گه دانشگاه آزاد دیگه؟! می‌‌گم آره! می‌‌گه من اگه یه سال پایینی بگم می‌‌شناسی؟! می‌‌گم من نماینده‌‌ام تقریبا اکثرا رو می‌‌شناسم، بماند که با خودم می‌‌گویم کسی که تو سراغ‌‌اش را بخواهی من که نه، احتمالا همه دانشگاه می‌‌شناسندش. منتظرم که یکی از “اسمی”‌‌های دانشگاه را بخواهد. می‌‌گوید الف را می‌‌شناسی. الفِ فلانی را. تعجب می‌‌کنم. می‌‌شناسم و می‌‌گم آره. می‌‌گه خب آمار بده! می‌‌گم خیلی سال پایینیِ. یحتمل 68،69. همین. می‌‌گه دیگه؟! می‌‌گم دیگه نمی‌‌دونم. می‌‌خندم و می‌‌گم فقط می‌‌دونم خوش هیکل و خوشگلِ، بزرگ که شد بیا دنبالش… می‌‌خنده و می‌‌گه چرا بزرگ عزیزم؟!… می‌‌گم چطور؟! دوباره انگار نگرانی‌‌اش یادش می‌‌آید و با خونسردیِ فاجعه‌‌واری -که هنوز که هنوز است به یادش می‌‌افتم برایم عجیب است- می‌‌گوید که چن شب پیش سر یک میدون تویِ یک ترافیک کنارِ ماشین‌‌‌اش ایستاده. بهش شماره داده. او شب‌‌‌اش زنگ زده. دو سه ساعتی با هم زِریده‌‌‌اند! فردایش آمده دمِ دانشگاه دنبالش. -منظور از دانشگاه همان فا.ح.شه‌‌‌خانه است در مقیاس بزرگ‌‌‌تر.- با هم رفته‌‌‌اند بیرون و بستنی و این‌‌‌ها. فردایش برده‌‌‌اش به خانه‌‌‌اش. دختر به قولِ خودِ ح دَرَش باز بوده و خیلی حرفه‌‌‌ای. زده است و از فردایش هم دختر تلفن‌‌‌اش را جواب نمی‌‌‌دهد و آخر یک بار مادرش گفته است که؛ “دخترم نامزد داره، دیگه مزاحم نشین.” و او نگرانِ این بود که نکند مریض بوده است و نکند که او مریض شده باشد و…
کمی فکر می‌‌‌کنم و چندین بار می‌‌‌شمارم که از 69 تا 87 یعنی چند ساله و می‌‌‌گویم گورِ پدرش!
.
نشسته‌‌‌ایم و صاحبِ ملکِ شرکت (صاحب‌‌‌خانه) که در اتاقِ کناریِ واحدِ ما به شغلی مشغول است می‌‌‌آید که؛ “من دارم می‌‌‌روم بیرون، همسرم کلاسِ زبان دارد. موقع رفتن کلید را تحویل دهید، فردا کارگر که می‌‌‌آید واحد شما را هم تمیز کند.”
شب که می‌‌‌خواهیم از شرکت برویم، از توی اتاقِ کناری صدای خنده عشوه‌‌‌ناکِ زنانه‌‌‌ای می‌‌‌آید. به علیرضا می‌‌‌گویم که فلانی گفت که می‌‌‌رود و همسرش کلاسِ زبان دارد. جفت‌‌‌مان یکهو یاد روزهای اولی که به این‌‌‌جا آمده بودیم می‌‌‌افتیم، که د گفته بود؛ “این زنِ صاحب‌‌‌خانه کمی مشکوک است و من بارها دیده‌‌‌ام که با آقا معلمِ زبان‌‌‌اش بیشتر از یک شاگرد است!!!” بلند می‌‌‌خندیم و گوشه چشم‌‌‌مان برق می‌‌‌زند و می‌‌‌خندم و می‌‌‌گویم “واستا! دهن‌‌‌شو صاف کنیم!” علیرضا به سراغِ پنجره‌‌‌ای که از اتاقِ صاحب‌‌‌خانه به ایوانِ ساختمان باز می‌‌‌شود می‌‌‌رود و می گوید نه! این جا نیستند! می‌‌‌خندد و می‌‌‌گوید “کلاس پشتِ پارتیشن‌‌‌های اون‌‌‌وریِ!” صداها از داخل قطع شده و ما در می‌‌‌زنیم. صدایی نمی‌‌‌آید. کمی بلندتر. صدایی نمی‌‌‌آید. می‌‌‌گویم “بی‌‌‌خیال، برویم.” علیرضا می‌‌‌گوید، “نه! واستا می‌‌‌خندیم.” دوباره در می‌‌‌زنیم و پس از چند لحظه صدایِ کفش زنانه‌‌‌ای آن‌‌‌ورِ در می‌‌‌آید. پس از مکثی پشتِ در، آن را باز می‌‌‌کند. روی پیشانی‌‌‌اش دانه‌‌‌های عرق است. چراغ مطالعه‌‌‌ای روی میز روشن است و پشتِ پارتیشن تقریبا تاریک است. از قرمزیِ رُژِ لبش کمی به دورِ لب‌‌‌اش ماسیده و صورتی شده است. یقه لباسِ زیر مانتواش به وضوح کج است. رویِ سینه‌‌‌هایش از زیر مانتو پف کرده و انگار لباسِ زیرِ مانتو آن‌‌‌جا جمع شده است. کلید را می‌‌‌دهیم و می‌‌‌گویم؛ “برایِ کارگرِ فردا!” علیرضا با شیطنتی می‌‌‌گوید؛ “ببخشید مزاحم شدیم!” ریز می‌‌‌خندد و می‌‌‌گوید “حالا که شدین دیگه!”
موقع بستنِ در، می‌‌‌بینم که پایِ چارچوب سوسکی مرده افتاده. تعجب می‌‌‌کنم که چرا زودتر ندیدمش.
.
توی حسین کثیف نشسته‌‌‌ایم و خوراکِ سه نون می‌‌‌خوریم. از پنجره طبقه بالای حسین اشرافِ کاملی به حیاطِ دانشکده مهندسی می‌‌‌شه داشت. لبِ همان پنجره دوست داشتنی‌‌‌ام نشسته‌‌‌ام و رفت‌‌‌و‌‌‌آمد آدم‌‌‌ها رو همراه با گاز زدن به ساندویچ زیر نظر دارم- احساسِ خدا بودن!!- دمِ درِ حسین مثلِ همیشه پر از دختروپسر‌‌‌های علافی‌‌‌ست که می‌‌‌گویند، می‌‌‌خندند، پسرها با غرور و دخترها –گاه با غرور و گاه زیر زیرکی- سیگار دود می‌‌‌کنند، از آخر هم مثلِ فیلم‌‌‌های هالیوودی دخترها تقسیم می‌‌‌شوند و هر یک سوارِ ماشینِ پسری می‌‌‌شود و می‌‌‌روند. انگار که یک چرخه‌‌‌ی بی نقص. و این قصه‌‌‌ی هر روز است و ه یکهو می‌‌‌خندد که من از این –با انگشت دختر نیمه زیبایی را نشان می‌‌‌دهد- هم شو.رت دارم. اول احساس می‌‌‌کنم که چون در حال خوردن بوده‌‌‌ام اشتباه شنیده‌‌‌ام و بعد‌‌‌تر متوجه می‌‌‌شوم که نه، مثلِ همه‌‌‌ی آدم‌‌‌ها که کلکسیون جمع می‌‌‌کنند (!) او هم تا به الان چیزی در حدود 20 و خورده‌‌‌ای از شو.رت‌‌‌های رنگاوارنگ و با طرح‌‌‌و‌‌‌نقش‌‌‌های مختلف را –از همه‌‌‌ی کِیس‌‌‌هایش- یادگاری (!) و محضِ خنده (!) جمع کرده و هیچ چیز برایم بیش‌‌‌تر از ریخته شدن قبح و زشتی –حتی عنوان کردن- این مسئله جالب نیست. با خودم فکر می‌‌‌کنم که اگر بر فرض من هم این کار را می‌‌‌کردم، آیا آن را عنوان می‌‌‌کردم؟! آیا آن را پخش می‌‌‌کردم؟! آیا…
.
با رضا رفته‌‌‌ایم قلیون بکشیم و مثلِ همه‌‌‌ی مواقع قلیون کشیدن‌‌‌ها من شروع به زِر زدن‌‌‌های اعتقادی، فلسفی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی کرده‌‌‌ام. می‌‌‌خندم و می‌‌‌گم رضا می‌‌‌دونی! هیچ چیز برایم جالب‌‌‌تر از این نیست که باید پذیرفت که جامعه ما –حالا با یا بدون طی کردنِ اون مرحله گذارِ کوفتی- الان به جایی رسیده که اگر مسئله‌‌‌ای تا دیروز “زشت” تلقی می‌‌‌شد و روابط نا.مشروع کوچکترین ستون‌‌‌های روزنامه‌‌‌ها رو پر می کرد و اگر دولت یا نظامِ حاکم سعی در کنترلِ این جریان داشت، الان دیگه نمی‌‌‌تونه. کاری به روش‌‌‌های انتخابی‌‌‌ش نداریم. ولی باید این را پذیرفت. رضا زغال را فوت می‌‌‌کند. تختِ بغلی دو پسر دارند از توی گوشی فیلمی را تماشا می‌‌‌کنند. صدایِ مردانه‌‌‌ی توی فیلم می‌‌‌گوید “قربونت بشم عزیزِ دلم…” . زغال داغ می‌‌‌شود. قرمز.
ادامه می‌‌‌دهم که به نظرِ من چیزی که به همه‌‌‌ی معادلاتِ اخلاق گرایان، جامعه شناسان و حتی به نظام به لحاظ اجتماعی رید، همین تکنولوژی بود. سرعتِ گسترشِ بسیار زیادِ تکنولوژی اعم از ماهواره، بلوتوث، دوربین‌‌‌های دیجیتال و… باعث این شد که آدم ها بتونن خیلی چیزها رو بهتر و بیشتر ببینند. می‌‌‌گم رضا! ببین خودمونیم دیگه! تا چند سالِ پیش غولِ آخر یک شویِ ص.ک.صی شوهای اندی با دامن‌‌‌های کوتاه و شهرام شب‌‌‌پره با یقه‌‌‌های باز بودند و الان جامعه –با سرعتی خیلی خیلی زیاد و بدونِ تعریف حداقل‌‌‌ها- با یک سری چیزهای دیگه روبرو می‌‌‌شه که نمی‌‌‌شه تکرار و تکرار و تکرارشون رو نادیده بگیریم. صدایِ زنانه فیلمِ موبایلِ تختِ بغلی با عشوه خَرَکیِ التماسانه‌‌‌ای نه نه می‌‌‌گوید. زغالی که رضا فوت کرده بود، آخرین نشانه‌‌‌های داغ بودن رو داره و به غیر از چند جای صورتیِ خیلی کم رنگ، باقی جاها خاکستری رنگ است… برای رضا توضیح می‌‌‌دهم که توی دانشگاه‌‌‌مان فیلمی از دختر و پسری پخش شده است و دست‌‌‌به‌‌‌دست می‌‌‌گردد. دختر سه چهار روز دانشگاه نیامده و بعد از اون خودش رو –مثلِ همه جامعه، مثل بلوتوث‌‌‌های گله‌‌‌ای، مثلِ شوهای نه خارجیِ ماهواره همین شوهای شهره و باقی گوشت‌‌‌ها و پروپاچه‌‌‌هایی که نشان می‌‌‌دهد، مثلِ روزنامه‌‌‌ها با اخبار هر روزه روابط نا.مشروع، مثلِ طرحِ امنیت اجتماعی و…- تطبیق داده و الان با شعار “گورِ پدرِ مردم، مالِ خودم بوده، دادم!” می‌‌‌آد و می‌‌‌ره! در حالی که اون اصلا دختر بدی نبوده و فقط به خاطر تجربه‌‌‌ی در حد فاجعه وسوسه‌‌‌ناکِ چیزی که هر روز داره می‌‌‌بینه، می‌‌‌شنوه و می‌‌‌خونه تن به این کار داده و از قضا آن پسر کمی حروم زاده بوده! همین! تختِ بغلی رفته‌‌‌اند و زغال کاملا سرد شده.
.
با یکی از دوستانِ دبیرستان‌‌‌ام که دانشگاه فردوسی درس می‌‌‌خواند رفته‌‌‌ایم بیرون. از همان دبیرستان –با همان قدِ کوتاه و پوستِ سیاه‌‌‌اش، که وجه تسمیه‌‌‌اش هم بود، الف سیاه- با هم سرِ این بحث‌‌‌ها کل‌‌‌کل داشته ایم و او معتقد به تفریحِ ص.ک.صی بود! (و هست). آب‌‌‌میوه فروشی می‌‌‌رویم و من به رسمِ علاقه فاجعه‌‌‌وارم، شیرموز سفارش می‌‌‌دهم و او می‌‌‌خندد. من به عنوان یک پسر می‌‌‌دانم که به چه می‌‌‌خندد. می‌‌‌خندم و می‌‌‌گم خیالت جمع! کمر دارم قوی‌‌‌ی‌‌‌ی!! از آن پسرهای الکی خوشِ دنیا است که انگار هیچی مهم نیست و گورِ پدرِ دنیا و بِزن بُکن و شیرموز بخور! برای‌‌‌اش توضیح می‌‌‌دهم که بخشی از پایان‌‌‌نامه‌‌‌ام به همین جایگاه تکنولوژی در شهر بر می‌‌‌گردد و این شهرِ لعنتی است که چون با “آدم” سروکار دارد، درِ همه چیز را باز می‌‌‌کند. و می‌‌‌گویم که تو فرض کن همین زِر‌‌‌هایی که داری می‌‌‌زنی پرسش‌‌‌نامه بخشِ اجتماعیِ پایان‌‌‌نامه است. دو فروند(!) دختر وارد مغازه می‌‌‌شوند و او اصلا دیگر حواسش نیست و وقتی از کنارِ ما رد می‌‌‌شوند می‌‌‌گوید عجب گوشت‌‌‌هایی! می‌‌‌خندم و می‌‌‌گم “بمیری! من دارم با تو حرف می‌‌‌زنم.” چیزهایی می‌‌‌گوید که؛ آره اگه دخترا خودشون نخوان ما نمی‌‌‌کُنیم و این یک قضیه 2 طرفه است و به زور که نیست و اینا! کامل‌‌‌تر می‌‌‌کنه که؛ “تو باید بین امثالِ من و این “زورگا” ها تفاوت قائل شی!!! من به دختری که به واسطه هرچیزی که تو اسمش رو می‌‌‌ذاری، حالا دیدن، شنیدن و به قولِ تو همون “تکرارِ راحت” الان احساس نیاز می‌‌‌کنه، لذتِ جنسی می‌‌‌دم و اون هم می‌‌‌خواد و لذت می‌‌‌بره!” موقع بازگشت، توی راه اس‌‌‌ام‌‌‌اس می‌‌‌زند و آدرسِ سایتی را می‌‌‌دهد که؛ “شب نگاه کن و سعی کن دیگه پرسش‌‌‌نامه پر نکنی!!”
.
شب از نیمه گذشته است و توی نِت می‌‌‌چرخم ببینم چه چیزی دستگیرم می‌‌‌شود. دوباره دعوای بلاگی‌‌‌ای راه افتاده که بیشتر از هر چیز حماقت‌‌‌بار است. دعواهای بلاگستان هم مثلِ خودش کم‌‌‌کم… موضوع دعوا کمی خنده‌‌‌دار است. عده‌‌‌ای با همان دیدگاهِ این که حالا که اوضاعِ مملکتی این است و قبح ماجرا ریخته است، نسخه تجویز می‌‌‌کنند که خب ای دختران! اگر خواستید بدهید لطفا تمیز باشید! جبهه مقابل دعوا هم شدیدا معتقدند که زندگی کردن در دنیایِ شیشه‌‌‌ای خوب نیست. اول خیلی موضعِ تندی نسبت به دسته اول می‌‌‌گیرم. حرصی همراه با خنده سراغ‌‌‌ام آمده که خب من هم از فردا نوبت‌‌‌های شاشیدن‌‌‌ام را در بلاگ‌‌‌ام می‌‌‌نویسم! مثلِ همانی که از خریدِ نوار . بهداشتی توسط دوست پسرش شروع به نوشتن کرد و ویزیتورهای گله‌‌‌ای و بعدها سر دسته فمینیست‌‌‌ها شد!!! الان هم که خب شوهری گیر آورده(!) و روزگار می‌‌‌گذراند. سعی می‌‌‌کنم تمامِ پست‌‌‌های مربوط به دعوا‌‌‌ها را بخونم و از توشون تیکه‌‌‌هایی رو کُپی-پیست کنم که بعدا بتونم جمع‌‌‌بندی کنم! نظریه‌‌‌ام از شک و احتمال گذشته است! خیلی واضح است که قبح و زشتی فعل “دادَن” ریخته، بحثِ من سر تاثیر سرعت بسیار زیادِ تکنولوژی در ماجراست و الان، کاری به تاثیر و دلیل ندارند و بحث چگونگی و کیفیت آن است!
سایتی که الف آدرس‌‌‌اش را داده بود را می‌‌‌زنم، از اسم‌‌‌اش بر می‌‌‌آید که باید فیلتر شده باشد، با فیلتر شکن بالا می‌‌‌آیم و… سایت مجموعه‌‌‌ای است از فیلم‌‌‌های کوتاه پو.ر.نو ایرانی! فیلم‌‌‌هایی که لوکیشن آنها توی ماشین، توی کوچه، روی میزِ شرکت و… است. فیلم‌‌‌هایی که یا با دوربین‌‌‌های موبایل و با تکان‌‌‌های شدید گرفته شده‌‌‌اند و یا هم دوربین را جایی کاشته‌‌‌اند و ثابت است. هدف صرفا ثبت بوده است.
اس‌‌‌ام‌‌‌اس می‌‌‌زنم: “الف! خاک تو سرِ خرت کنن، اینا چیَن؟!؟!؟! یعنی چی؟!؟! من نمی‌‌‌فهمم!”
جواب می‌‌‌ده:”خاک تو سرِ خرِ خودت که …خلی کردی و نذاشتی ما امروز مخِ اون دو تا رو بزنیم! اونا هم “دقیقا” همون چیزیه که دنبالشی! تاثیر تکنولوژی در سرعت یافتن ماجرا و بدونِ طی شدن اون دوره‌‌‌ای که تو اسمش رو می‌‌‌ذاری گُذار! قضیه حل شده‌‌‌اس اوشکول! یه چن سال زمان می‌‌‌خواد که این جا هم استودیو بزنن و همه‌‌‌چیز مرتب و تر‌‌‌و‌‌‌تمیز باشه! حالا بشین هی …شِر تف بده!”
کمی که فکر می‌‌‌کنم با خود می‌‌‌گویم شاید هم الف درست می‌‌‌گوید. تکرارِ نشات گرفته از تکنولوژی باعث کنجکاوی شده و دو طرف هم راضی. اما این کمی ایده‌‌‌آل گرایانه است. آخر مگر می‌‌‌شود که “همه”‌‌‌ی دخترها و پسرها –بدون کمک جامعه، نظامِ حاکم، اخلاق و بر فرض دین- مرحله گذار را طی کنند!؟ واضح است که بهای آن خیلی سنگین تر از این حرف‌‌‌هاست… شاید بیشتر از یک سری بلوتوث و فیلم و…
.
به میدونِ شهدا که می‌‌‌رسیم و گنبدِ طلا که دیده می‌‌‌شود، توی دلم سلام می‌‌‌دهم و ک ادامه می‌‌‌دهد که؛ “به جونِ آرین، به جونِ ک، به همین امام رضا… پسرش فهمیده. از اس‌‌‌ام‌‌‌اس‌‌‌هاش…” مخ‌‌‌ام سوت می‌‌‌کشد و کمی سردم شده…
پسرش داشته با گوشیِ مامان وَر می‌‌‌رفته، اس‌‌‌ام‌‌‌اس می‌‌‌آد. آقای زِر زن بوده. قربون صدقه اندامِ خانوم رفته بوده. با ذکرِ جزئیات. پسر سوم ابتدایی که توی مدرسه‌‌‌شان یاد نگرفته اسم خودش را به فارسی بنویسد، اس‌‌‌ام‌‌‌اس را خوانده، همه‌‌‌ی جزئیات‌‌‌اش را فهمیده و وقتی به سراغ این‌‌‌باکسِ مسیج‌‌‌ها می‌‌‌رود دیگر یقین می‌‌‌کند. ک خلاصه می‌‌‌کند که آقایِ پوستِ سیبی ابتدا به پسرش خندیده و وقتی پسرش نشانی داده که رویِ رانِ راستِ مامان خالِ قهوه‌‌‌ای رنگی وجود دارد، ابتدا سکته‌‌‌ی خفیفی کرده، سپس اصرار به طلاق داشته و الان به دلایل آبروییِ همان فامیلِ تخمی منصرف‌‌‌اش کرده‌‌‌اند و الان فقط در خانه هم زندگی می‌‌‌کنند و همین.
گنبد امشب یک زردِ عجیبی دارد… از آن زرد‌‌‌هایی که خاصِ گنبد است و نه هیچ جایِ دیگر… از آن‌‌‌هایی که دیگر هیچ‌‌‌چیز را برایت مهم نمی‌‌‌کند.
آهنگِ در حالِ پخشِ ماشینِ ک می‌‌‌خونه که؛ “دلم آغوشِ بی‌‌‌دغدغه می‌‌‌خواد…” دستم را ناخودآگاه سریع می‌‌‌برم و خاموش‌‌‌اش می‌‌‌کنم. صبح می‌‌‌روم و به استادی که قراره باهاش پایان‌‌‌نامه بردارم می‌‌‌گم گُه خوردم! چند ماه عقب می‌‌‌افتم ولی اصلا موضوع عوض…
بس است. باید شاخک‌‌‌هایم را کوتاه کنم.
.

Next Page »