بخواب هليا…*
يا
واقعا فكر ميكني بشه راحت خوابيد؟!
اين متن را ابتدا به شكلِ ديگري آماده كرده بودم كه بگذارم… اما خونه سعيد بودم و داشتيم با سيستمِ خرابِ من وَر ميرفتيم… به فرمتِ هارد كه رسيديم، اساماسِ نيكو رسيد؛ نادر ابراهيمي درگذشت. اين جمله به اين معني بود كه پيرِمردِ دوستداشتنيِ نوجوانيهايم، رفته است… شايد اتفاقاتاي كه دارد ميافتد… شايد نشانههايي كه از چندين روز مانده به تولدم فرستاده ميشود و ميبينم و نميبينم… شايد اين اتفاقاتِ روزِ بعدِ تولدم… شايد به هم پيوستگيِ مُدامِ بغضام در اين چند روز، اين نوشته را اين شكلي كرد… فقط مثلِ اكثرِ نوشتهها كمي طولاني شد… و ديگر اينكه اين نوشته در طولِ هفته گذشته تا به امروز و بهتدريج نوشته شده و مُدام تكميل شده است و اگر نتوانستيد ارتباطي ميانِ بندها و در نهايت بين همه نوشته پيدا كنيد، به ذهنِ شلوغِ اين روزهاي من بر ميگردد… كه خودم هم نميتوانم نخي بينِ افكارم بكشم…
.
.
.
صبحِ دوشنبه است و وارد شرکت که میشم، علیرضا دارد برای سعید جدیدترین خوابی که دیده رو تعریف میکنه و مثلِ همیشه آخرش یه بلایی داره سرِ آرین میآد!! دیگر به خوابهای بدِ اطرافیانام عادت کردهام! مدتی بود که نگرانام کرده بود… چیزی حدودِ چند ماه، تلفن زنگ میخورد و همهی دوستان و آشنایان و فامیلها از جاهای مختلف که؛ “فلانی خوابت رو دیدیم و اصلا خوب نبود و تو خوبی؟! و مواظب خودت باش و قربانت کاری نداری؟!” و پایِ ثابت حوادثِ بین سهنفرمان توی خوابهای علیرضا… اما الان دیگر عادت کردهام… دیگران که با نگرانی و گاهی کمرویی از بد بودن خوابشان میگویند، میخندم و میگم دارم میمیرم! خوابهای علیرضا هم که برایام همیشه عجیب و بامعنا بودهاند… آخر یکیاش تیکهتیکه میشوم. آخرِ یکی از کوه پرت میشوم. آخرِ یکیاش روح شده بودم! و من اتفاق روزِ آن خواب را هیچوقت فراموش نمیکنم.
.
تويِ راهِ برگشت مُدام ذهنام ميپَرَد؛ كه اين 87 تا به حال چه كرده است؟! كه كجاياش خوب بوده؟! كه دلام را به كجاياش خوش كنم؟!
بعضيها را ديدهام كه از “وقت كم” شكايت ميكنند. آنها ميگويند: “حيف كه نميرسيم. گرفتاريم. وقت نداريم. عقبيم…”. اينها واقعا بيمارِ خيالبافيهاي كاهلانهي خود هستند. وقت، عليالاصول، بسيار بيش از نياز انسان است. ما، وقتِ بيمصرف و بوي ناگرفتهي بسياري در كيسههامان داريم…
عصرِ يك روزِ فردايش تعطيل است!… دلم هوايِ رضا را كرده است… كه برويم قليون بكشيم و كمي بيخيالِ دنيا شويم… اصلا دلم هوايِ خيليها را كرده است… اصلا دلم هوا كرده است! دلم از اين تنهاييِ حماقتبار بدش ميآيد…
.
سهشنبه است. امام مُرده است. فكر ميكنم كه آيا اصلا بايد بديهاي زندگي را سنجيد؟! اصلا بايد بديها را اندازه گرفت؟! بايد خوبيها را اندازه گرفت؟! ما “حقِ” اندازه گيري داريم؟! “بايد” شكر كنيم؟! بايد به خدا گير دهيم؟! بايد طلبِ همهي داشتهها و نداشتههاي مان را از خدا داشته باشيم؟! بايد به پروپاي ائمه بپيچيم؟! يا چي؟!…
.
شب از نيمه كذشته است و سري به نت ميزنم، اولين تبريك… به ياد ترين نفر…
“… نیم ساعتی از پانزدهم خرداد میگذرد…
حالا ولی آغاز روز یکی از دوستهای خوب من است.
… آن موقعها، خیلی دورها، که حس میکردم زندگی به زحمتاش میارزد، که کمی مومن بودم، که بودن را هنوز بزرگترین نعمت میدانستم، «بودن مبارک» میگفتم به طرف یا چیزی شبیه آن. حالا اما نمیتوانم، به دلایل مختلف، و این مشکلام را چند برابر کرده. حالا فقط اگر حرفی باشد برای زدن با طرف چیزکی مینویسم برایش (مثل حالا)…
…”
ميتوانم برايت يگويم؛ از همه آن چيزها كه نميتوانم تغييرشان بدهم.
ميتوانم برايت بنويسم؛ از تمام آنها كه نميتوانم دردهايشان را حتي تقليل بدهم.
اين است آنچه كه ميتوانم.
و اين است آنچه كه نميتوانم.
.
همانجا “ديسي” ميكنم. همين يك مسيج كافي بود براي اينكه بداني كسي هست كه بداند كِي به دنيا آمدهاي…
.
توي رختخواب به اين فكر ميكنم كه چهجوريست كه يك روز مالِ آدم ميشود؟! يعني ديگر انگار پانزدهم خرداد از آنِ توست…
چهجوريست كه از فردا يك سال بزرگتر ميشوم! ميشوم؟! ميشوم واقعا؟! در يك روز، بايد همهچيز تا آن لحظه را بريزي دور… حالا دورِ دور كه نه، ولي خُب بايد پذيرفت كه بايد عوض شود؟! چقدر “بايد” پشتِ سر ِ هم؟! بايد بريزم دور تا آن لحظه را؟! نبايد؟! بايد به گذشته فكر كنم؟! فقط بايد به آينده نگاه كنم؟! يا چي؟…
آه… چقدر خوب است كه انسان، حافظه را، لااقل حافظه را، مثل يك ساعت مچي در اختيار ندارد. اگر حافظه، دائما فعال باشد، در واقع، به ثانيه شمارِ ساعتِ زمان تبديل ميشود. نميخواهم از حافظه مدد بگيرم. ميخواهم بسازم. نميخواهم تقليد كنم. ميخواهم پيدا كنم، نميخواهم بدانم كه كجاست…
.
بلند ميشوم. ميروم حمام. صورتام را اصلاح ميكنم. بيرون كه ميآيم، ساعت نزديكِ 2 صبح است. از سرِ كنجكاوي قرآنِ قديميِ خانوادگي را باز ميكنم. صفحه اولش، پشتِ جلد، اسمم آخرين اسم است… آرين، ساعت 2 و 30 دقيقه پانزده خرداد… نيم ساعت ديگر… “امروز مالِ من است. امروز دنيا مالِ من است.” بعد كمي به اين جملهي لوسِ خانمهاي خانهدارِ تويِ سريالهاي تلويزيون ميخندم و ميرم ميخوابم…
.
صبح، مانند روزِ تعطيلِ گذشته و احتمالا همه روزهاي تعطيل پيشِ رو، ميخوابم. زياد ميخوابم. صبح (ظهر) كه از خواب بيدار ميشوم چندين اساماس آمده… چندين يعني سه تا! دو تا از دوستان و يكي از اقوام… كمي فكر ميكنم كه چقدر همه چيز خندهدار است… من –الان- يك سال بزرگتر شدهام… اصلا نميتوانم هضم كنم كه تا همين چند ساعت پيش –كه هيچ، هيچ، هيچ فرقي با اكنون نداشت- يك سال كوچكتر بودهام…
.
صبح را با چاي شروع كردهام و مثلِ هميشه چند اساماس كه منتها اينبار كمي فرق داشتهاند… ظهر ناهار خوردهام… كمي در نت چرخيدهام… كمي تذكره الاوليا خواندهام… خيلي زياد موسيقي گوش دادهام و هيچ حسي نسبت به اتفاقِ پيش آمده (!) ندارم… جالب است كه به غير خودم كه هر چند ساعت به يادم ميآيد، هيچ فردِ ديگري هم اشارهاي بهش نميكند و اين نقطه، آدم را يادِ تعريفِ نقطه عطف مياندازد…
.
عَبد كه از دوستانِ دبيرستان است، اساماس زده كه؛ “هه! به دنيا اومدي! ما هر وقت اين آقا ميميره يادِ تو ميافتيم! تولدت مبارك!”
.
بعد از ظهر است. خسته. بيحوصله. گرم. “آن” ميشوم و ميبينم پوچ آپ شده است. به محضِ خوندناش… همان بغضِ سرگردانِ روزهاي متواليِ که مدتها گلویم را چسبیده بود و رهایم نمیکرد… كمي به چشمها ميآيد… محسن چاووشي ميگذارم… “تنها بودن يه كابوسِ شوم…”…
.
فكر ميكنم كه نقطه عطف، تكليفِ آدم را روشن ميكند. همان جايي است كه آدم يكهو ميچرخد… حالا هِي زور بزن رفتارِ “تابع” رو با فرمول اينا پيش بِبَر… از اين به بعد تكليفات با خيلي از آدمها روشن است… ميچَرخيم!
.
شبِ تولدم است و بعد از چند ماه و با یه دلِتنگ و بغضِ توی گلو وارد حرم میشوم… هوا خنكه و و توی صحن خیلی شلوغ است. امشب گنبد، یک زردیِ عجیبوغریبی دارد! دارم از توی صحن عبور میکنم و این قدر محو زردی عجیبوغریبِ گنبد و پارچههاي سياه شدم، هیچی نمیفهمم و به چند نفر برخورد میکنم. تو دهنم یه آهنگی افتاده و مدام زیرلب زمرمهاش میکنم: “من که توی سیاهیها از همه رو سیاهترم، میون اون کبوترها با چه رویی بپرم…”.
.
روبرويِ ضريح ايستادهام و شروع به نوشتنِ اساماسي ميكنم… فرستادنِ اساماس از روبروي ضريح تقريبا تبديل به يك سنت شده… گاهي فكر ميكنم كه اگر حرم بروم و نگويم كه؛ “روبرويِ ضريحام، هر چي دلت ميخواد بگو…” دچار عذابِ وجدان شوم… اي آنهايي كه اينجا را ميخوانند و مطمئن هستند كه من شمارهشان را دارم و اساماس از حرم بهتان نرسيده! بدانيد و آگاه باشيد كه ما چرخيدهايم!
.
میرم یه قرآن برمیدارم و یه گوشه میشینم، نیت میکنم و قرآن رو باز میکنم؛ “و مراقب باشید که شیطان، شما را به کَرَم خداوند گمراه نسازد.” اشک دوباره میدوه توی صورتم و قرآن رو میبندم. چشمام رو میبندم. وقتي چشمام رو باز مي كنم، ميبينم كه چند متر اون طرفتر دختر بچهای 6،7 ساله با مامان و باباش نشسته، باباش نماز میخونه و مادرش سعی میکنه قرآن رو بذاره روی پای بچه و براش قرآن بخونه. دختره، سیاهی چشماش کمی به سمت بالا رفته بود و سفیدیش بیشتر شده بود. دستا و پاهاش هم میلرزید. به نظر مشکل نخاعی یا عصبی یا همچین چیزی میاومد. مامانِ و باباهه با همهی جوونی، حسابی شکسته و پیر شده بودند. تکیه میدم به دیوار پشت سرم و قرآن رو محکم توی بغلم میگیرم و فشار میدم…
.
كفشهام رو از کفشداری میگیرم و به محض اینکه بیرون میآم، میبینم جلوی ضریح مردم جمع شدن و صدا میآد. جلو میرم و میبینم یه پیرمرده، معرکه مانندی گرفته و دعا میخونه و… توی مردم خودم رو گم میکنم و یه گوشه میایستم. همه دستاشون رو بالا گرفتن و با هر چیزی که پیرمرد میگه، بلند داد میزنن: برس به فریاد ما. امشب شب عجیب و غریبيست. بعد از مدتها که منو نمیطلبیدی، حالا همین امشب، همه این اتفاقها…. بغض دوباره و چندباره راه گلوم رو گرفته، بغض از گلو به چشم ميآيد… آرام… گونهها را –همان بغض- خيس ميكند… سوزش هوا، گونهها را ميسوزاند…
از سر شب دارم به نظریه خودم در مورد نشونههایی که خدا برای بندههاش میفرسته فکر میکنم، اون بچه و مامان باباش رو نمیتونم هیچ جای نشونههای این چند روزه خودم بذارم. دستام رو کردم تو جیبم و سرم رو انداختم پایین و آروم اشکام میریزه و آروم تر از اون میگم: برس به فریاد ما. پیرمرد یه لحظه آروم میشه و سرم رو میآرم بالا و بابای همون دختر بچه رو میبینم که دم گوش پیرمرد چیزی میگه. پیرمرد میگه: آی! نیازمندا! ازمون درخواست ” اَمَن یُجیب” کردن…پیرمرد میگه: هر کی حاجتی داره، دردی داره، غصهای داره، بلند بگه… دستام رو از تو جیبم در میآرم و میگیرم رو به آسمون و بلند داد میزنم: اَمَن یُجیبُ المضطر اذا دعا و یَکشف السو… اَمَن یُجیبُ المضطر اذا دعا و یَکشف السو.. اَمَن یُجیبُ المضطر اذا دعا و… اَمَن یُجیبُ…اَمَن…
.
خونه سعيد نشستهايم و ديگر تولدم لوس شده است… ديگر هر كه هم بود با ديدنِ لغتِ “تنهايي” در بلاگام تولدم را تبريك گفته، ميگويد و احتمالا هنوز هم خواهند گفت… با سعيد به اين نتيجه رسيدهايم كه هيچ چارهاي جز فرمتِ هارد ندارم و بايد ويندوز عوض كنم… اساماس نيكو ميرسد. بهت زدهام و باورم نميشود… اصلا دوست ندارم كه باورم شود… پيرمردِ سيبيلويِ روزهاي نوجوانيام… “گالان” و همه روز و شبهايي كه با هم سپري كرده بوديم را جلوي چشمام ميبينم… يادِ روزهايي كه افرادِ مختلفِ دور و بَرَم را جا “آلني” ميگذاشتم و “مارال” بود و…. ميافتم و كمي خندهام ميگيرد… بالكُل فراموش كرده بودم اون روزها رو… يادم ميآيد از آن جلسهي پارك پرديسان كه نيكو و هدا آنچنان با انرژي از نادر ابراهيمي حرف ميزدند… و من دوباره تمامِ آن روز را يادِ حسِهاي وطنپرستانه و عشقبازيهايم با شاملو و ابراهيمي و دكتر مصدق و… دورانِ نوجوانيام افتادم و لذتِ خوشايند آن روز- كه انگاري پرتاب شده بودم. چند دقيقه بعد بهار اساماس ميزند؛ نويسنده “بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم…” درگذشت. انگار يكهو به خودم آمده باشم… يادم ميآيد كه اسمِ صفحهاي از يك نشريهاي را گذاشته بوذم “بارِ ديگر شهري كه دوست ميداشتم…” و اولش نوشته بودم كه؛ “اسمِ اين صفحه عنوانِ كتابيست از نويسنده بزرگ و قابل احترام، نادر ابراهيمي.” يادم ميآيد كه نشريه توي هفته آينده به زيرِ چاپ ميرود… سعيد كمي آب ميآورد و من به وضوح گيجامو بهت زده… نميدانم كه بايد جوابِ بهار را بزنم كه جلويِ چاپ را بگيرد يا نه…
.
.
.
آره عزيز! راست ميگفتي! انگاري خرداد دارد انتقاماش را از ما ميگيرد…
.
.
.
.
.
امروز سه شنبه بود و گندُ گهِ هفته، خرداد، هشتادوهفت تكميل شد. آرمان با فوق ليسانسِ مهندسي پزشكي (بيومَتريال) از دانشگاه اميركبير سربازياش افتاد كلانتري!!!
آن هم از رضا كه با مهندسياش دارد توي آن چند كيلومتر مانده به مرز “خدمت” ميكند.
حالم از وطنم، مملكتام، ايران بهم ميخورد. گورِ پدرِ خليجِ فارس و سنگنوشتهاش.
آی، خدای بالای سر، بگذار بگویمت! خوب نمیکنی این روزها با ما. خوب نمیکنی… و دلگیرم از تو… دلگیرم…
حالا جواب بده كه بايد به پروپايات بپيچم يا نه!؟
.
.
.
.
* تيتر و همهي كَجَكيها از كتابهاي مكانهاي عمومي و يك عاشقانه آرام نادر ابراهيمي و گالان، آلني و مارال شخصيتهاي اصليِ كتابِ آتش بدون دود هستند.
.




