(پیشنویس: این یک پُستِ کاملا شخصی است. همانطور که این وبلاگ شخصی است!)
.
چند روایت معتبر دربارهی یک لیسانس وظیفه یا یک گوویندا *
هشتصدُ هشتاد
آشنایی، جشنوارهی همدان.
هفتصدُ سیچهل
هر از چند وقتی که از بیرجند به مشهد میاومدی، همدیگه رو میدیدیم. یادته پسر اون زمان رو؟!… مثلا فکر کن، من و تو میرفتیم کافیشاپ… با هم تبادلِ کتاب میکردیم و سعی میکردیم خیلی با فرهنگ و ادبیات و… باشیم. از فیلم حرف میزدیم و سینما… تئاتر و سایر هنرها… اولینبار دقیقا یادمه، رفتیم پیتزا خوردیم و تیریپ تعارف و من حساب کنم و جانِ من و…
خبر نداشتیم که…
ششصدُ پنجاه
اومده بودی مشهد، جشنواره فیلم فجر بود… هم من و هم تو ناهار نخورده بودیم… هر جفتمون هم داشتیم ضعف میکردیم و به روی خودمون نمیآوردیم… اون زمان من و تو هر جفتمون فکر میکردیم تو جشنواره فجر، فیلمِ خوب پخش میکنن. بعدش فکر میکردیم اگه همراه با اون فیلم خوبه، ساندویچ بخوریم به جامعه هنر و هنرمند توهین کردیم! یادمه وقتی که مسعود اومد و پیشنهاد خرید ساندویچ رو داد، چند صد بار تو دلم گفتم خدا خیرش بده، ولی با خودم میگفتم: این پسره الان ساندویچ میخوره یا نه؟!… یادمه وقتی فیلم “شوریده” شروع شد و ما ساندویچ میخوردیم، اصلا عذاب وجدان نداشتیم!
.
گاز اول رو که هردومون با ولع به ساندویچ زدیم، تا آخرش خوندم که مثه خودمی، تعطیل و گورِ بابای دنیا…
فاصلهی بینِ پونصد تا سیصد زیاد مهم نیست!
همدیگه رو میدیدیم… گاه گاهی، قدم بود و حرف و خنده… خوش بودیم…
مصادف بود با تعطیلی اینجا… یادمه تو “تنها” کسی بودی که از بلاگِ شخصیم خبر داشتی…
دویستُ پنجاه
همهچیز از روزهای بدِ من شروع شد… چند ماهی قبل از شروع دوباره اینجا، به بهانه بلاگ و بلاگستان رفتیم بیرون…
رضا! یادم نمیره که وسط حرفام هِی بغض میکردم و تو سرت رو مینداختی پایین… اون زمان هنوز “اینهمه” با هم راحت نبودیم…
توی اون روزهایِ گندِ مزخرفِ بیخود، که من بودم و خدای خودم… تو گوشِ خوبی بودی!
.
یادته من گیجم بودم؟! حرفهای خودکشی یادته؟! یادته چقدر خیابونای این شهر رو راه رفتیم؟! یادته همون شب افتادیم تو بحث و از پنج عصر که من شروع کردم به حرف زدن، یهو دیدیم ساعت شده دوازده؟!… یادته من قاطی بودم؟!… یادته من داغون بودم؟!… یادته من نبودم؟!…
.
یادته اگه نبودی…
صد و خوردهای
پرسیدی: چی میزنی؟! یه چی شنیده بودم میگن دوسیب… گنده ورداشتم و گفتم: دو سیب بذار… شلنگِ قلیون رو گرفتی طرفم، خودتو جدی گرفتی و گفتی: باید بِکشی! تا اون موقع حتی نمیدونستم که باید هوای توی شلنگ رو دَمید یا باید کشید… وقتی ازت پرسیدم، با لهجه بین خودمون گفتی: بُرو یَره! مُو رِ فیلم نکن… مُو خودُم اینکارَ یُم!…
.
اَمان از رفیقِ ناباب!
پنجاهُ چهار
شبِ نتایجِ کارشناسیارشد… یادته فرداش تا ظهر خوابیدی و جواب نمیدادی؟!…
تو خوب نبودی و از یک فکر و جمله من شروع شد… میرفتیم قلیون و تو مدام به دود هایی که از دهنت در میاومد خیره میشدی… توی راه برگشت به خونه اساماس زدم: رضا! بریم تهران؟!… که گفتم من حقوقم رو میگیرم و تو هم یه کم جور کن بریم تهران…
.
تهران و همه “راه رفتنها”… خندهها و امامزاده صالح و راه رفتنها و بازی پرسپولیس-پیکان و مترو و “نیاورون” و قهوهخونه میدونِ هفتِ تیر و “موکافراپاچینو” و تیریپِ روشنفکری و دغدغه و سوالِ اساسیِ بین خودمون دو تا که “به کجا میخوایم برسیم؟!” و گرفتن عکس توی چمنهای میدونِ هفتتیر به بچه شهرستانیترین جالتِ ممکنه –که دهنِ بچه تهرونیها رو صاف کنیم- و اگزیستانسیالیسم و کولهپشتی و کولهپشتی و کولهپشتی…
میبینی رضا!؟ آخرش هم یه عالمه بحثِ نکرده موند و تو داری میری… آخرش هم نفهمیدیم کی، کجایِ دنیا ایستاده؟!…
بیستُ نه
ساعت از 11 گذشته بود که با محسن و مهدی به سمت حرم راه افتادیم… شبِ بیستُ سومِ ماه رمضون… ماهِ رمضون، شبِ قدر، حرم…
کلاهِ کاپشنام رو میکشم رو سرم و…
.
بیخیال! اصلا اون شب رو نمیتونم/نباید توصیف کنم!
.
فقط اینکه، یادته ساعت چهار و شیش دقیقه صبح… هنگامهی الله اکبر… کنارِ مجید بودیم…؟!
.
راهِ برگشت رو یادته؟!…

همهی شهریور و مهر
رضا! همهی اون شبا رو تا خودِ صبح راه رفتیم…

آخرش هم هیچکدوم نفمیدیم میخوایم به کجا برسیم؟!… من هنوز توی یه سری چیزا دارم دستو پا میزنم و تو داری میری در حالیکه عمرا برگشتنی به این شهر در کار باشه!…
یک
یک روز به رفتنات مونده بود. من شدیدا درگیر پروژه ها و تحویل کار بودم… چندین شب بود که نخوابیده بودم و شبانهروزی با علیرضا و سعید کار میکردیم… با هم هماهنگ میکنیم و آخرین قرارمون رو میذاریم… قطعا باید یه جوری باشه که “همه” ی خاطراتمون رو زنده کنه… قدم و راه و حرف و بحث و خنده و قلیون و غذا و…
.
یه حسِ عجیبی بود…
آخرین شام…
میریم کچل میکنی… به همراه لواشک و باقی چیزایی که بهت میدم، یه کلاه هم برات میخرم… اینجا هم منتش رو بذارم که “نایک” اصل بود… (دو نقطه دی!)
آخرین قلیون…
شبِ آخری بود که با هم بودیم…
دوباره پاییزِ و سوز پاییزی و من و تو خودمون رو –انگاری که مجبور باشیم- توی کاپشن هامون پیچوندیم و راه می ریم…
شاید اگه بخوای یه جور دیگه به ماجرا نگاه کنی، یک رفتنِ ساده به سربازی باشه… میری و بر میگردی…
.
وقتی دورِ میدونِ تقیآباد بغلت کردم و خندیدم و گفتم از پادگان فرار کردی، به من هم زنگ بزن… زیر لب بغضام رو خوردم و تا خودِ خونه همراهم بود، شاید حتی وقتایی که باد صورتم رو بیشتر میسوزوند، می فهمیدم که زیادی هم نتونستم بخورمش…
.
چند قطرهای که نتونستم نگهشون دارم، برای رفتنت بود… برای تنها شدنم…
.
صفر!
رفتی!
این چند قطرهای که روی گونهم دارن میلغزن، برای اینِ که توی برنگشتنت از اون شهر، هیچ شکی ندارم… برای تنهایی هامونِ… برای رفاقتمونِ…
.
.
.
.
هِی پسر!
رفیقِ اغذیه آفریقا، قهوهخونه فانوسِ آبی، قهوهخونه شبهای ایرانی، قهوهخونه حیدر بابا، قهوهخونه قاسِمبِچِه(!)…
رفیقِ همهی خیابونای شهر…
رِفیقِ قدمو راهو حرف…
علی یارت!
.
“آوارِ آسمون”
موسیقیِ فیلم “نفس عمیق”
مهرداد پالیزبان
* گوویندا؛ دوست، یار و همراهِ سیذارتا، نقشِ اولِ کتابِ “سیذارتا” ی هرمان هسه!




