جمعه ٢١/١٠/٨٦

به…
همه کسانی که بارش سپیدیِ این روزها را فقط به خاطر لذت‌بردن از تنها‌تر شدن‌شان دوست می‌دارند…
.
.
.
وارد اتاق که می‌شوم، دکتر جوان که مرا به جا می‌آورد، بر می‌خیزد و در حالی که خیلی سعی می‌کند خودش را صمیمی بگیرد، بلند می‌گوید: بـَــه! ببین کی اینجاست؟! چطوری پسر؟!…
خب؟! چی شد؟! رفتی آزمایش دادی؟!
.
.
نوکِ پاهام گِزگز می‌کند از سرما. فکر می‌کنم دخترِ میزِ بغلی چگونه جوراب نپوشیده است؟! واقعا؟! بخارِ روی قهوه وقتی به بالا می‌آید انگار قصد دارد با ظرافتِ خاصی برقصد… قیافه آقای دکتر جلوی رویم می‌آید؛ باید کمی هم پرهیز داشته باشی… باید مصرف چای رو به حداقل برسونی، قهوه، نسکافه، شکلات داغ…به طور کلی تعطیل… خیلی خطرناک‌ن… تو دلم ریز می‌خندم و به صندلی خالیِ روبروم نگا می‌کنم…
.
.
جواب آزمایش‌ها رو گرفتم و توی راه آزمایشگاه تا مطب توی نور خط در میون مغازه‌ها سعی می‌کنم نوشته‌های توش رو بخونم و علاوه بر خوندن تلاش بیهوده‌ای رو برای سر در آوردن ازشون دارم… 
.
.
جواب آزمایش‌ها رو که گذاشتم جلوش… نگاه می‌کنه و لبخندی به نشونه پیروزی حرفاش بر حرفای من می‌زنه و می‌گه: اِیوَوول! دیدی گفتم…؟!
.
.
صفرنهصدودوازده‌دویستُ… صفرنهصدودوازده‌دویستُ… صفرنهصدودوازده‌دویستُ…
.
.
به خودم  می‌آم و می‌بینم که نزدیکِ سی‌و سه‌چهار‌دقیقه است که تو مطب یک متخصص قلب‌و‌داخلی نشستم و داره یه سری مزخرف –که خودم عمری به ملت واسه روحیه و اینا می‌بستم-  تحویلم می‌ده… اعصابم خورد می‌شه و شروع می‌کنم باهاش به بحث کردن… دِ آخه ببین دکتر‌جان! اینایی که تو شما داری می‌گی ماله تو فیلم وسریال‌هاست! خب؟!…
.
.
دراز کشیده‌ام و به سقف اتاق خیره شده‌ام… محسن چاووشی –مثلِ همه تنهایی‌ها- می‌خواند و پشت پنجره از بس برف باریده، سفید است و چیزی دیده نمی‌شود… دارم فکر می‌کنم که چقدر خوب می‌شد اگر کسی می‌توانست بلیط تهیه کند، چقدر خوب می‌شد اگر کسی حتی امیدواری‌اش را می‌داد… با خودم دوباره برنامه‌ام را مرور می‌کنم… ششم آخرین امتحان و آخرین اجرای “افرا” هجدهم بهمن‌ماه… باز هم بهترین تاریخ همان دهم و یازدهم بهمن‌ماه است… اما انگار موضوعی توی ذهنم بازی می‌کند، نمی‌گذارد که آرام شود… کمی سعی می‌کنم فکر کنم، اما… تقویم را از توی کیف بر می‌دارم و… پنج‌شنبه یازدهم بهمن‌ماه، کنکور کارشناسی‌ارشد… خیلی خونسردانه و کمی هم احمقانه می‌خندم و سعی می‌کنم به این فکر کنم که کمی پنجره را باز کنم تا کمی برف توی اتاقم بریزد…
.
.
توی چشام نگاه نمی‌کنه، داره با خودکارش روی کاغذی که شرح حال می‌نویسن و می‌ذارن توی پرونده بیمار یه سری خطوط بی‌معنا و مفهوم می‌کشه… یه‌سری دایره یا مثلا یه سری بیضی یا… نزدیکِ  5، 6 دقیقه است که دارم یه بند براش حرف می‌زنم… دارم همه تلاشم رو می‌کنم که بهش اثبات کنم که دنیا رو فقط تصمیمات ما نمی‌سازه و با همه‌ی تلاش ما أدم‌ها در زمینه حواله دادن دنیا، باز هم این تصمیمات دیگرانِ که بخش خیلی زیادی از زندگی ما رو شکل می‌ده…
.
.
گوشه دنجِ یک کافی‌شاپ…از پنجره بارش شدید برف لذت‌بخش است و لذت‌بخش‌تر از آن هم صندلی خالیِ روبرو…
.
.
می‌دونی آرین… اینایی که تو می‌گی همه درست… ولی ما مجبوریم بالاخره یه کاری بکنیم… من فکر می‌کنم بتونیم با یه کم دارو و اینا یه کم اون آرامشی که می‌خوایم رو به وجود بیاریم…
به همین سادگی…
بسته می‌شویم به یه‌سری آرام‌بخش و تپش‌قلب و…
.
.
می‌گفت کافی شاپ باید دنج باشه و آروم و ترجیحا تاریک… همان زمانی می‌گفت که یه دفترچه کوچک با بعضی صفحات کنده شده… و تصور اضافه‌شدن چند صفحه کنده شده به دفترچه…
.
.
از اتاق که بیرون می‌آم، منشی و سایر مریض‌ها که تعدادشون تقرییا دو‌برابر شده با چشمای برافروخته و عصبی، خیلی بد نگام می‌کنن…‌ نزدیک 50 دقیقه توی اتاقِ یک متخصص قلب‌و‌داخلی!!! شانس آوردم دختر نبودم که…
.
.
غلط کرده‌ای! غلط کرده‌ای! غلط کرده‌ای!
.
.
وارد کلاس که می‌شم، استاد هنوز نیامده و جمع‌های 4، 5 نفره‌ی صحبت راجع به ارشد داغ است و همه خوشحال و خندان… احساس می‌کنم که اگر کمی بیشتر بایستم حالم به‌هم می‌خورد… از کلاس بیرون می‌زنم و سعید توی راهرو تا من را می‌بیند بلند می‌خندد… می‌پرسم چی شده و می‌گه می‌دونی این احمق‌ها واسه چی خوشحال‌ند می‌گم نه! می‌گه ارشد عقب افتاده! از 11 بهمن افتاده یکم اسفند… دستِ راستم رو مشت می‌کنم و خوشحال چندتا مشت توی هوا می‌زنم و می‌گم: بریم حسین کثیف، خوراک، مهمونِ من…
.
.
اتفاقات این چند روز برایم از عجیب‌ترین اتفاقات ممکنه بود… دارم به این فکر می‌کنم که همه دنیا یه سناریو از پیش نوشته شده است… حتی آخر فیلم هم مشخصه… فقط این آدم‌ها هستند که نقش‌هاشون عوض می‌شه و کلماتِ دیالوگ‌‌ها تغییر می‌‌کنند. من، آدم‌‌های اطراف، آدم‌‌های مجازی، همه‌‌و‌‌همه فقط چند اتفاق و رویداد از پیش تعیین شده است که نهایت‌‌شون دقیقا مثلِ هم هستن، فقط این دیالوگ‌‌ها هستن که فرق می‌‌کنن. دست راستم رو بالای فنجون نگه می‌‌دارم… با بخارها بازی می‌‌کنم… انگشت‌‌م رو عمودی مثه یه گردباد دور بخارها می‌‌گردونم و اجازه خارج شدن از اون محدوده رو بهشون نمی‌‌دم. دقیقا مثل این می‌‌مونه که من یه سری اتفاقات توی زندگیم بیفته، بعد همون اتفاقات توی زندگی دیگری، بعد زندگی دیگری‌‌تری و… فقط دیالوگ‌‌ها فرق می‌‌کنن.
.
.
گورِ بابای استاد هستیم و پس از یک جشن کوچک بر می‌گردیم کلاس و استادِ محترم که تمامی طولِ ترم را پیچانده و حالا یادش آمده که باید کلاس جبرانی برگزار کند، زِر می‌زند که تشریف نمی‌آوردید! محلی نمی‌دهیم و ته کلاس می‌شینیم… استاد رو به بچه‌ها ادامه می‌دهد… آره، امتحان روزِ سی‌ام دی‌ماه بوده و این روز مصادف شده با فردای عاشورای حسینی و کلیه امتحانات لغو می‌باشد، به همین منظور امتحان شما با تغییر تاریخش، می‌شود آخرین امتحان شما و روز 14 بهمن‌ماه برگزار می‌گردد… گند بزنن به این مملکت… نگاهی به سعید می‌کنم و می‌گم بریم حسین کثیف، نسکافه، مهمونِ من؟! می‌خنده و می‌گه: خل شدی؟! همین الان اومدیم! واست خوب نیست! می‌گم نه بابا! بزن بریم! پامی‌شیم از کلاس می‌زنیم بیرون و استاد دوباره می‌گه: حالا تشریف داشتید…
.
.
موقع خدافظی، از جایش برخاست، سعی کرد دستم را محکم بگیرد و فشار دهد و لبخندی زد و گفت؛ من با مریض‌هام این‌همه کلنجار نمی‌رم، مریض‌های من معمولا پیرمردا و پیرزنا هستن که حوصله هیچی رو ندارن… ولی آرین، آروم باش پسر… دنیا رو جدی نگیر… من نگرانتم… خندیدم و گفتم؛ این جمله، خیلی تکراری‌ شده این روزها…
.
.
دیگری رو بر تو ترجیح دادنم، دیگری رو بر من ترجیح دادنت، دیگری رو نسبت به تو  ترجیح دادنش، من که گفتم… دقیقا مثلِ یک چرخه می‌مونه… فقط دیالوگ‌ها عوض می‌شن…
.
.
خط‌‌های کج‌‌و‌‌معوجی که قهوه، ته فنجون می‌سازه، دیده که می‌‌شن، اون حس مسخره سرما، لرزش و یا به قول دکتر، تپش‌‌قلب شروع می‌‌شه و… شروع به گشتن توی جیب‌‌هام می‌‌کنم… لرزش‌‌‌ام هر لحظه بیشتر می‌‌‌شه… دستام رو نمی‌‌‌تونم کنترل کنم… می‌‌‌خورن به فنجون و فنجون توی نعلبکی‌‌‌اش می‌‌‌افتد… یاد آن باری افتادم که در حال چَت بودم و لرزم گرفت و روی دستام کنترل نداشتم و چرت‌وپرت تایپ کردم و از بس لرزیدم، از روی صندلی افتادم زمین و… وقتی از نبود قرص‌‌‌ها توی جیبم مطمئن می‌‌‌شوم، یادم می‌‌‌آید که لج‌‌‌و‌‌‌لج‌بازیِ کودکانهِ احمقانهِ سرسختانهِ شیرینی با خودم شروع کرده‌‌‌ام و تمامی ندارد. قرص‌‌‌ها را انداخته‌‌‌ام روی میز اتاق و الان…
.
.
محسن نامجو یه آهنگی داره می‌گه؛ رفتم سرکوچه یه پاکت سیگار بگیرم، رفتم اون دنیا تا بمیرم… بعدش یه تیکه داره که سرلوحه زندگیِ این روزهای کِرِختی و برف ناکی‌‌‌ست…
.
“می‌شه یه مرده بود تو قبرستان، می‌شه یه قرص خورده تو یه بیمارستان… می‌شه داد زد آهای مردم! کلا به تخمم…”
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ‌ن: آگهی پست قبل همچنان پابرجاست! تاریخ‌ش را خودم هم نمی‌دانم… کسی اگر پایه بود، ایمیل بزنه تا هماهنگ کنیم… هرچند که اگه قرار بود معرفتی ببینیم توی همین چند روز می‌دیدیم…
پ‌ن شخصی: “افرا” هم آمد، دلتنگی هم… عمیق‌و آرام…
.
.

محسن نامجو
هیچ (بنگر به جهان / خیام‌خوانی)
آلبومِ منتشر نشده‌ی دماوند