داستانِ نویسندهی وبلاگی که تا به حالِ پستِ مثبتِ هجده ننوشته، که شاخکهایش را باید کوتاه کند، که چشمهایش او را عذاب میداد!
- هُشش! حیوونِ کور!
راننده تاکسیای تا کمر از پنجره بیرون آمده و رو به من میگفت. به خودم اومدم و دیدم وسطِ چهارراه ایستادهام و اصلا حواسم به هیچی نیست…
هوایِ جهنمیِ اردیبهشت است که هر چه میگردم بهشتاش را نمییابم.
به میانهی خط عابر پیاده که رسیدم صبر کردم تا پرایدی رد شود…
پسر پشتِ فرمون خودش را روی راستِ بدنش انداخته بود و دخترِ کنار دستی سایهبان را پایین داده و سعی میکند رژ لب خود را اصلاح کند… روی صندلی عقب دختر و پسری تقریبا به هم چسبیدهاند و رو به رو را نگاه میکنند، پسر لبخند به لب دارد و دختر “کاملا” بیتفاوت است… در آخرین لحظه عبور ماشین از جلویم دستِ پسرِ عقبی را میبینم که جایی تقریبا میانِ رانهای دختر است…
.
سوار تاکسی میشوم. راننده مردی میانسال است و پسرِ جوانی، هدفون توی گوشش، زمزمههایی از هدفوناش بیرون میآید و مفهوم نیست، روی صندلی جلو. عقب دختری بیستوچند ساله نشسته است… این “چند” بر میگردد به حجمِ آرایشهای دور چشماش… شاید حتی اگر آنها نباشند، 18 ساله… حدودا… خودش را به درب عقب چسبانده، با دست راستش دستگیره ماشین را گرفته است. توی دستِ چپش تکه کاغذی… با اینکه به اندازه یک آدم با دختر فاصله دارم، همچنان خودش را –و دستش را- از در جدا نمیکند… گونه هایش سیاه شدهاند و میشود خطِ خیسِ سیاهِ ریملهایش را دید… به شکلِ غریبی آرام گریه میکند و این را میشود از فخفخِ دماغش و قطرههایی که روی سفیدیِ دستانش میچکند و لکهی سیاهی باقی میگذارند فهمید…-احتمالا- همان خطهای خیس ِ سیاهِ ریملهایش از کنار لبهایش -آرام- میآیند پایین و او اصلا اهمیتی نمیدهد و…
صدای زنگِ موبایلی قاطی آهنگهای رادیو میشود. صدا از کیف دختر میآید و همه ما 3 نفر این را میدانیم… دختر که انگار یکهو به خود آمده، گوشی را سریع از کیفش در میآورد، با پشتِ دست چپش صورتش را پاک میکند، صدایش را کمی صاف. الو را بلند میگوید و ناخودآگاه صدایش را کمی آرام میکند و در حالی که هقهق میکند و شدیدا جلوی صدایش را میگیرد، طوری که به سرفه میافتد میگوید: آشغالِ عوضی! نفهمِ گُه! من پر.یو.د نشدم این ماه! میفهمی؟! کثافت ببند دهنِ گهت رو!
صدای هدفون پسرِ جلویی به واسطه بلند شدن صدای خواننده کمی شنیده میشود… محسن نامجو است که با یک خشمِ آشنایی داد میزند؛ “افسوس که بیفایده فرسوده شدیم…”
زنِ توی رادیو توجه شنوندگان عزیز رو به شنیدن یک آهنگِ زیبا جلب می کنه… سرم کمی تیر میکشه و دخترک گریههایش را توی گلویش میخورد. راننده از توی آینه به من نگاه میکنه و آهنگ شروع میشود و دختر –انگار که حواسش به حرفهای فردِ پشتِ خط نباشد و میخواهد همه ذهنش را برای یادآوری آهنگ بگردد- واضح دستاش میلرزد و من سعی میکنم حواسم را به بیرون بدهم.
نشانِ تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بیپروا ره تو میپویم، بگو کجایی؟
کی رود رخِ ماهت از نظرم، نظرم؟!
به غیر نامت کی نامِ دگر ببرم؟!
اگر تو را جویم، حدیثِ دل گویم، بگو کجایی؟!
به دستِ تو دادم، دلِ پریشانم، دگر چه خواهی؟!
بغضِ دختر میترکد و از صدایِ گریهاش حتی پسر جلویی بر میگردد… از ترسِ ترکیدنِ بغضِ سرگردونِ این روزها، داد میزنم آقا من پیاده میشم!
راننده هول کرده و ماشین را کنار خیابان نگه میداره و میگه همه پیاده شین و دختر خودش را از توی ماشین بیرون میاندازد و کنار جوی خیابان بالا میآورد…
.
خانهی یکی از اقوامِ دور هستیم و به رسمِ همهی مهمانیهای تخمی فامیلهای دور، مردها خیار پوست میکنند و سعی میکنند نظرات خودشان را در مورد همه مسائل مملکتی اعم از قیمتها و انتخابات و کارت سوخت و به خصوص میزان زمانِ باقیمانده از این نظام و مشخص کردنِ زمان دقیقِ رفتنِ این آخوندها اعلام کنند. خانمها هم اکثرا یا در مورد ساسُن زیادِ مانتوی همدیگر حرف میزنند. یا افتخاراتِ بچههای کودنشان که؛ “بَچَم معدلش قراره بیست شه، دورش بِگردم” و همان بچه خنگِ سوم ابتداییاش را من چند دقیقهایست که باهاش کلنجار میروم که؛ “خب لامصب! پلاستیک و فلسفه را نمیتوانی بنویسی، اسمت را حداقل بنویس بالایِ دیکتهات.” چند دقیقه (!) ای تلاش میکند که اسمش را بنویسد و نمیتواند و من کف میکنم و میگوید: برو بابا! بلند میشود و میدَوَد میرود گوشی ِ بابایش را میگیرد و بلوتوث آن را روشن میکند که؛ “چیزِ باحال داری بفرست…”
بابایش پوستِ سیب را میگیرد ودر حالی که با سر، زِر زِر های فردِ روبروییاش را تائید میکند، زیر چشمی به صفحه تلویزیون خیره شده است. گرفتنِ پوست سیب را تا جایی که میتواند طولانی میکند. ماریا کَری روی صفحه تلویزیون در حدِ فاجعهواری با خودش وَر میرود و با شهوتِ عجیبناکی میگوید: تاچ مای بادی! هیچ ضمانتی نسبت به فاقِ شلوار مرد در صورت ادامه یافتنِ شو نمیتوان داد.
دقت که میکنم، زنِ آقای پوستِ سیبی به مردی که زِر میزد نگاه میکند و میخندد. مردی که زِر میزند سعی میکند همچنان به زِر زدناش ادامه بدهد که مرد سرش پایین باشد و با پوستِ سیباش بازی کند و ماریا کَری را دید بزند و او همچنان به خنده بازی با زنِ او ادامه دهد.
.
توی شرکت نشستهام و اتفاقا مهمان هم داریم. مهندسِ بسیار قابلی لطف کرده و با بستهای شکلات به دیدنمان آمده. گوشیام زنگ میخورد. ح است. نگران است و مضطرب. کمی میترسم. ح از اقوامِ دور ماست که دانشجو است و پولدار است و خوش است و دخترباز است و انگار که لغت دختر باز را برای این آدم ساختهاند. میگویم مهمان دارم و صدایش میلرزد که تو شهرسازی میخوندی نه؟! میگم آره! میگه دانشگاه آزاد دیگه؟! میگم آره! میگه من اگه یه سال پایینی بگم میشناسی؟! میگم من نمایندهام تقریبا اکثرا رو میشناسم، بماند که با خودم میگویم کسی که تو سراغاش را بخواهی من که نه، احتمالا همه دانشگاه میشناسندش. منتظرم که یکی از “اسمی”های دانشگاه را بخواهد. میگوید الف را میشناسی. الفِ فلانی را. تعجب میکنم. میشناسم و میگم آره. میگه خب آمار بده! میگم خیلی سال پایینیِ. یحتمل 68،69. همین. میگه دیگه؟! میگم دیگه نمیدونم. میخندم و میگم فقط میدونم خوش هیکل و خوشگلِ، بزرگ که شد بیا دنبالش… میخنده و میگه چرا بزرگ عزیزم؟!… میگم چطور؟! دوباره انگار نگرانیاش یادش میآید و با خونسردیِ فاجعهواری -که هنوز که هنوز است به یادش میافتم برایم عجیب است- میگوید که چن شب پیش سر یک میدون تویِ یک ترافیک کنارِ ماشیناش ایستاده. بهش شماره داده. او شباش زنگ زده. دو سه ساعتی با هم زِریدهاند! فردایش آمده دمِ دانشگاه دنبالش. -منظور از دانشگاه همان فا.ح.شهخانه است در مقیاس بزرگتر.- با هم رفتهاند بیرون و بستنی و اینها. فردایش بردهاش به خانهاش. دختر به قولِ خودِ ح دَرَش باز بوده و خیلی حرفهای. زده است و از فردایش هم دختر تلفناش را جواب نمیدهد و آخر یک بار مادرش گفته است که؛ “دخترم نامزد داره، دیگه مزاحم نشین.” و او نگرانِ این بود که نکند مریض بوده است و نکند که او مریض شده باشد و…
کمی فکر میکنم و چندین بار میشمارم که از 69 تا 87 یعنی چند ساله و میگویم گورِ پدرش!
.
نشستهایم و صاحبِ ملکِ شرکت (صاحبخانه) که در اتاقِ کناریِ واحدِ ما به شغلی مشغول است میآید که؛ “من دارم میروم بیرون، همسرم کلاسِ زبان دارد. موقع رفتن کلید را تحویل دهید، فردا کارگر که میآید واحد شما را هم تمیز کند.”
شب که میخواهیم از شرکت برویم، از توی اتاقِ کناری صدای خنده عشوهناکِ زنانهای میآید. به علیرضا میگویم که فلانی گفت که میرود و همسرش کلاسِ زبان دارد. جفتمان یکهو یاد روزهای اولی که به اینجا آمده بودیم میافتیم، که د گفته بود؛ “این زنِ صاحبخانه کمی مشکوک است و من بارها دیدهام که با آقا معلمِ زباناش بیشتر از یک شاگرد است!!!” بلند میخندیم و گوشه چشممان برق میزند و میخندم و میگویم “واستا! دهنشو صاف کنیم!” علیرضا به سراغِ پنجرهای که از اتاقِ صاحبخانه به ایوانِ ساختمان باز میشود میرود و می گوید نه! این جا نیستند! میخندد و میگوید “کلاس پشتِ پارتیشنهای اونوریِ!” صداها از داخل قطع شده و ما در میزنیم. صدایی نمیآید. کمی بلندتر. صدایی نمیآید. میگویم “بیخیال، برویم.” علیرضا میگوید، “نه! واستا میخندیم.” دوباره در میزنیم و پس از چند لحظه صدایِ کفش زنانهای آنورِ در میآید. پس از مکثی پشتِ در، آن را باز میکند. روی پیشانیاش دانههای عرق است. چراغ مطالعهای روی میز روشن است و پشتِ پارتیشن تقریبا تاریک است. از قرمزیِ رُژِ لبش کمی به دورِ لباش ماسیده و صورتی شده است. یقه لباسِ زیر مانتواش به وضوح کج است. رویِ سینههایش از زیر مانتو پف کرده و انگار لباسِ زیرِ مانتو آنجا جمع شده است. کلید را میدهیم و میگویم؛ “برایِ کارگرِ فردا!” علیرضا با شیطنتی میگوید؛ “ببخشید مزاحم شدیم!” ریز میخندد و میگوید “حالا که شدین دیگه!”
موقع بستنِ در، میبینم که پایِ چارچوب سوسکی مرده افتاده. تعجب میکنم که چرا زودتر ندیدمش.
.
توی حسین کثیف نشستهایم و خوراکِ سه نون میخوریم. از پنجره طبقه بالای حسین اشرافِ کاملی به حیاطِ دانشکده مهندسی میشه داشت. لبِ همان پنجره دوست داشتنیام نشستهام و رفتوآمد آدمها رو همراه با گاز زدن به ساندویچ زیر نظر دارم- احساسِ خدا بودن!!- دمِ درِ حسین مثلِ همیشه پر از دختروپسرهای علافیست که میگویند، میخندند، پسرها با غرور و دخترها –گاه با غرور و گاه زیر زیرکی- سیگار دود میکنند، از آخر هم مثلِ فیلمهای هالیوودی دخترها تقسیم میشوند و هر یک سوارِ ماشینِ پسری میشود و میروند. انگار که یک چرخهی بی نقص. و این قصهی هر روز است و ه یکهو میخندد که من از این –با انگشت دختر نیمه زیبایی را نشان میدهد- هم شو.رت دارم. اول احساس میکنم که چون در حال خوردن بودهام اشتباه شنیدهام و بعدتر متوجه میشوم که نه، مثلِ همهی آدمها که کلکسیون جمع میکنند (!) او هم تا به الان چیزی در حدود 20 و خوردهای از شو.رتهای رنگاوارنگ و با طرحونقشهای مختلف را –از همهی کِیسهایش- یادگاری (!) و محضِ خنده (!) جمع کرده و هیچ چیز برایم بیشتر از ریخته شدن قبح و زشتی –حتی عنوان کردن- این مسئله جالب نیست. با خودم فکر میکنم که اگر بر فرض من هم این کار را میکردم، آیا آن را عنوان میکردم؟! آیا آن را پخش میکردم؟! آیا…
.
با رضا رفتهایم قلیون بکشیم و مثلِ همهی مواقع قلیون کشیدنها من شروع به زِر زدنهای اعتقادی، فلسفی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی کردهام. میخندم و میگم رضا میدونی! هیچ چیز برایم جالبتر از این نیست که باید پذیرفت که جامعه ما –حالا با یا بدون طی کردنِ اون مرحله گذارِ کوفتی- الان به جایی رسیده که اگر مسئلهای تا دیروز “زشت” تلقی میشد و روابط نا.مشروع کوچکترین ستونهای روزنامهها رو پر می کرد و اگر دولت یا نظامِ حاکم سعی در کنترلِ این جریان داشت، الان دیگه نمیتونه. کاری به روشهای انتخابیش نداریم. ولی باید این را پذیرفت. رضا زغال را فوت میکند. تختِ بغلی دو پسر دارند از توی گوشی فیلمی را تماشا میکنند. صدایِ مردانهی توی فیلم میگوید “قربونت بشم عزیزِ دلم…” . زغال داغ میشود. قرمز.
ادامه میدهم که به نظرِ من چیزی که به همهی معادلاتِ اخلاق گرایان، جامعه شناسان و حتی به نظام به لحاظ اجتماعی رید، همین تکنولوژی بود. سرعتِ گسترشِ بسیار زیادِ تکنولوژی اعم از ماهواره، بلوتوث، دوربینهای دیجیتال و… باعث این شد که آدم ها بتونن خیلی چیزها رو بهتر و بیشتر ببینند. میگم رضا! ببین خودمونیم دیگه! تا چند سالِ پیش غولِ آخر یک شویِ ص.ک.صی شوهای اندی با دامنهای کوتاه و شهرام شبپره با یقههای باز بودند و الان جامعه –با سرعتی خیلی خیلی زیاد و بدونِ تعریف حداقلها- با یک سری چیزهای دیگه روبرو میشه که نمیشه تکرار و تکرار و تکرارشون رو نادیده بگیریم. صدایِ زنانه فیلمِ موبایلِ تختِ بغلی با عشوه خَرَکیِ التماسانهای نه نه میگوید. زغالی که رضا فوت کرده بود، آخرین نشانههای داغ بودن رو داره و به غیر از چند جای صورتیِ خیلی کم رنگ، باقی جاها خاکستری رنگ است… برای رضا توضیح میدهم که توی دانشگاهمان فیلمی از دختر و پسری پخش شده است و دستبهدست میگردد. دختر سه چهار روز دانشگاه نیامده و بعد از اون خودش رو –مثلِ همه جامعه، مثل بلوتوثهای گلهای، مثلِ شوهای نه خارجیِ ماهواره همین شوهای شهره و باقی گوشتها و پروپاچههایی که نشان میدهد، مثلِ روزنامهها با اخبار هر روزه روابط نا.مشروع، مثلِ طرحِ امنیت اجتماعی و…- تطبیق داده و الان با شعار “گورِ پدرِ مردم، مالِ خودم بوده، دادم!” میآد و میره! در حالی که اون اصلا دختر بدی نبوده و فقط به خاطر تجربهی در حد فاجعه وسوسهناکِ چیزی که هر روز داره میبینه، میشنوه و میخونه تن به این کار داده و از قضا آن پسر کمی حروم زاده بوده! همین! تختِ بغلی رفتهاند و زغال کاملا سرد شده.
.
با یکی از دوستانِ دبیرستانام که دانشگاه فردوسی درس میخواند رفتهایم بیرون. از همان دبیرستان –با همان قدِ کوتاه و پوستِ سیاهاش، که وجه تسمیهاش هم بود، الف سیاه- با هم سرِ این بحثها کلکل داشته ایم و او معتقد به تفریحِ ص.ک.صی بود! (و هست). آبمیوه فروشی میرویم و من به رسمِ علاقه فاجعهوارم، شیرموز سفارش میدهم و او میخندد. من به عنوان یک پسر میدانم که به چه میخندد. میخندم و میگم خیالت جمع! کمر دارم قوییی!! از آن پسرهای الکی خوشِ دنیا است که انگار هیچی مهم نیست و گورِ پدرِ دنیا و بِزن بُکن و شیرموز بخور! برایاش توضیح میدهم که بخشی از پایاننامهام به همین جایگاه تکنولوژی در شهر بر میگردد و این شهرِ لعنتی است که چون با “آدم” سروکار دارد، درِ همه چیز را باز میکند. و میگویم که تو فرض کن همین زِرهایی که داری میزنی پرسشنامه بخشِ اجتماعیِ پایاننامه است. دو فروند(!) دختر وارد مغازه میشوند و او اصلا دیگر حواسش نیست و وقتی از کنارِ ما رد میشوند میگوید عجب گوشتهایی! میخندم و میگم “بمیری! من دارم با تو حرف میزنم.” چیزهایی میگوید که؛ آره اگه دخترا خودشون نخوان ما نمیکُنیم و این یک قضیه 2 طرفه است و به زور که نیست و اینا! کاملتر میکنه که؛ “تو باید بین امثالِ من و این “زورگا” ها تفاوت قائل شی!!! من به دختری که به واسطه هرچیزی که تو اسمش رو میذاری، حالا دیدن، شنیدن و به قولِ تو همون “تکرارِ راحت” الان احساس نیاز میکنه، لذتِ جنسی میدم و اون هم میخواد و لذت میبره!” موقع بازگشت، توی راه اساماس میزند و آدرسِ سایتی را میدهد که؛ “شب نگاه کن و سعی کن دیگه پرسشنامه پر نکنی!!”
.
شب از نیمه گذشته است و توی نِت میچرخم ببینم چه چیزی دستگیرم میشود. دوباره دعوای بلاگیای راه افتاده که بیشتر از هر چیز حماقتبار است. دعواهای بلاگستان هم مثلِ خودش کمکم… موضوع دعوا کمی خندهدار است. عدهای با همان دیدگاهِ این که حالا که اوضاعِ مملکتی این است و قبح ماجرا ریخته است، نسخه تجویز میکنند که خب ای دختران! اگر خواستید بدهید لطفا تمیز باشید! جبهه مقابل دعوا هم شدیدا معتقدند که زندگی کردن در دنیایِ شیشهای خوب نیست. اول خیلی موضعِ تندی نسبت به دسته اول میگیرم. حرصی همراه با خنده سراغام آمده که خب من هم از فردا نوبتهای شاشیدنام را در بلاگام مینویسم! مثلِ همانی که از خریدِ نوار . بهداشتی توسط دوست پسرش شروع به نوشتن کرد و ویزیتورهای گلهای و بعدها سر دسته فمینیستها شد!!! الان هم که خب شوهری گیر آورده(!) و روزگار میگذراند. سعی میکنم تمامِ پستهای مربوط به دعواها را بخونم و از توشون تیکههایی رو کُپی-پیست کنم که بعدا بتونم جمعبندی کنم! نظریهام از شک و احتمال گذشته است! خیلی واضح است که قبح و زشتی فعل “دادَن” ریخته، بحثِ من سر تاثیر سرعت بسیار زیادِ تکنولوژی در ماجراست و الان، کاری به تاثیر و دلیل ندارند و بحث چگونگی و کیفیت آن است!
سایتی که الف آدرساش را داده بود را میزنم، از اسماش بر میآید که باید فیلتر شده باشد، با فیلتر شکن بالا میآیم و… سایت مجموعهای است از فیلمهای کوتاه پو.ر.نو ایرانی! فیلمهایی که لوکیشن آنها توی ماشین، توی کوچه، روی میزِ شرکت و… است. فیلمهایی که یا با دوربینهای موبایل و با تکانهای شدید گرفته شدهاند و یا هم دوربین را جایی کاشتهاند و ثابت است. هدف صرفا ثبت بوده است.
اساماس میزنم: “الف! خاک تو سرِ خرت کنن، اینا چیَن؟!؟!؟! یعنی چی؟!؟! من نمیفهمم!”
جواب میده:”خاک تو سرِ خرِ خودت که …خلی کردی و نذاشتی ما امروز مخِ اون دو تا رو بزنیم! اونا هم “دقیقا” همون چیزیه که دنبالشی! تاثیر تکنولوژی در سرعت یافتن ماجرا و بدونِ طی شدن اون دورهای که تو اسمش رو میذاری گُذار! قضیه حل شدهاس اوشکول! یه چن سال زمان میخواد که این جا هم استودیو بزنن و همهچیز مرتب و تروتمیز باشه! حالا بشین هی …شِر تف بده!”
کمی که فکر میکنم با خود میگویم شاید هم الف درست میگوید. تکرارِ نشات گرفته از تکنولوژی باعث کنجکاوی شده و دو طرف هم راضی. اما این کمی ایدهآل گرایانه است. آخر مگر میشود که “همه”ی دخترها و پسرها –بدون کمک جامعه، نظامِ حاکم، اخلاق و بر فرض دین- مرحله گذار را طی کنند!؟ واضح است که بهای آن خیلی سنگین تر از این حرفهاست… شاید بیشتر از یک سری بلوتوث و فیلم و…
.
به میدونِ شهدا که میرسیم و گنبدِ طلا که دیده میشود، توی دلم سلام میدهم و ک ادامه میدهد که؛ “به جونِ آرین، به جونِ ک، به همین امام رضا… پسرش فهمیده. از اساماسهاش…” مخام سوت میکشد و کمی سردم شده…
پسرش داشته با گوشیِ مامان وَر میرفته، اساماس میآد. آقای زِر زن بوده. قربون صدقه اندامِ خانوم رفته بوده. با ذکرِ جزئیات. پسر سوم ابتدایی که توی مدرسهشان یاد نگرفته اسم خودش را به فارسی بنویسد، اساماس را خوانده، همهی جزئیاتاش را فهمیده و وقتی به سراغ اینباکسِ مسیجها میرود دیگر یقین میکند. ک خلاصه میکند که آقایِ پوستِ سیبی ابتدا به پسرش خندیده و وقتی پسرش نشانی داده که رویِ رانِ راستِ مامان خالِ قهوهای رنگی وجود دارد، ابتدا سکتهی خفیفی کرده، سپس اصرار به طلاق داشته و الان به دلایل آبروییِ همان فامیلِ تخمی منصرفاش کردهاند و الان فقط در خانه هم زندگی میکنند و همین.
گنبد امشب یک زردِ عجیبی دارد… از آن زردهایی که خاصِ گنبد است و نه هیچ جایِ دیگر… از آنهایی که دیگر هیچچیز را برایت مهم نمیکند.
آهنگِ در حالِ پخشِ ماشینِ ک میخونه که؛ “دلم آغوشِ بیدغدغه میخواد…” دستم را ناخودآگاه سریع میبرم و خاموشاش میکنم. صبح میروم و به استادی که قراره باهاش پایاننامه بردارم میگم گُه خوردم! چند ماه عقب میافتم ولی اصلا موضوع عوض…
بس است. باید شاخکهایم را کوتاه کنم.
.




